close
تبلیغات در اینترنت
رمان نیما قسمت سوم

عشق شکسته , broke love
قسم به زندگی که مرده قسم به مرگ اون شهید قسم به قصه دلو که آخرش سر نرسید
قالب وبلاگ
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 8
--------------------------------------------

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 23
کل نظرات : 2
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 68 نفر
باردید دیروز : 0 نفر
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 68 نفر
بازدید ماه : 135 نفر
بازدید سال : 238 نفر
بازدید کلی : 8,479 نفر
عضویت در خبرنامه

لینک های مفید
جستجو
رمان نیما قسمت سوم 

تصمیم گرفتم رنگ اتاق مانی رو عوض کنم . با این کار شاید کمی روحش اروم میکرد . با کمک اقای قاسمی و احمد کلی رنگ خریدم. روتختی خوشرنگ سبز و زردی از ساتن و حریر هم گرفتم هر چیز دیگه هم که به ذهنم میومد واسه تغییر اتاق مانی خریدم. به اتاقش رفتم دیدم هنوز خوابه. بازم دکتر مثل شب قبل بالا سرش اومده بود و اونو با یه امپول خوابونده بوود . اروم با پشت دست صورت تپل و سفیدشو ناز کردم و گفتم:_مانی... مانی خوشکلم ... بیدار شو گلم صبح شده.چشمای تیله ای ابیشو باز کرد کمی اطرافشو نگاه کرد و گفت:_سلام نیمایی ..._سلام عزیزم خوب خوابیدی؟_اره دکتر رفت؟_همون دیشب رفت. _میشه به دکتر بگی هر شب بیاد امپولم بزنه تامثل دیشب و پریشب خوب بخوابم؟از این حرفش دلم گرفت . چرا این بچه باید اینطور زجر میکشید . _ من یه راه بهتر از امپول سراغ دارم .با خوشحالی گفت: _چه راهی؟_بلند شو دست و روتو بشور صبحونتم بخور تا بهت بگم.تا مانی صبحونشو میخورد من با کمک احمد و چند تای دیگه از خدمتکارا اتاق اونو خالی کردیم.لباس رنگ امیزیمو که اخرین بار از خونه عموم اورده بودم پوشیدم .مانی بهت زده وارد اتاق خالیش شد و گفت :_وای نیمایی واسه چی اتاقمو خالی کردی؟_رفتم سمتشو دستمال سری به سرش بستمو گفتم:_این همون کاری بود که گفتم . میخوام رنگ اتاقتو عوض کنم . مانی اخماشوتو هم کردو گفت:_اما من اینجوری دوستش دارم._مگه نمیخوای دیگه خواب بد نبینی؟ _چرا اما؟_بهت قول میدم عاشق فضای اتاقت بشی. حالا بیا کمکم کن این مل ها رو با چسب چوب قاطی کنیم اخه میخوام درخت تو اتاقت بکارم .چپکی نگام کرد وگفت مگه میشه تو خونه هم درخت کاشت؟با انگشتم به نوک دماغ کوچولوش زدمو گفتم اره که میشه ببین...و شروع کردم رو دیوار اتاقش با موادی که ساخته بودم درختای برجسته به وجود اوردم.با خوشحالی دادی زد و گفت :وای چه خوشکل میشه نمیایی._حالا کو تا خوشکل بشه .بیا تو هم کمک کن. _اما من که بلد نیستم؟_کاری نداره گلم یادت میدم.بهش یاد دادم چطور این کارو انجام بده هر دو مشغول شدیم. تا نزدیکای ظهر درخت کاریمون ادامه داشت تا اینکه ادوارد اومد گفت: وقت غذاست . خوب موقعی بود دلم داشت ضعف میرفت . سریع دستامونو شستیمو با همون لباسای کثیف سر میز نشستیم .استراحتی کردیمو دوباره مشغول شدیم . مانی حسابی داشت از این کار کیف میکرد .حالا نوبت رنگ کردن درختا بود.برس بزرگمو اغشته به رنگ براق سبز ترکیب شده با زرد اخرایی کردمو برگای درختا رو با ضربه به وجود اوردم . اخ که چه حسی داشت این رنگ .مدتها میشد دست به قلم نبرده بودنم.اونوقتا تا دلم از این روزگار میگرفت با این رنگ شروع میکردم به نقاشی کردن.نمیدونم چرا اما این رنگ عجیب بهم احساس ارامش میداد . شاید مانی هم با این رنگ کابوسای شبانش تموم میشد . نردبون دوبر رو گذاشتمو ازش بالا رفتم مانی هم مثل فرفره از اونطرف اومد.... با هم مسابقه گذاشتیمو تند تند برگ درختا رو رنگ میکردیم .شب بود مانی رو دیدم که روصندلی وسط اتاق با سرو صورت رنگی خوابش برده .اروم رفتم بغلش کردمو گذاشتمش تو تخت خواب خودم. رنگ درختا تموم شده بود اما هنوز رنگ دریای مواج منتهی به جنگل سرسبز مونده بود . از ادوارد خواستم واسم یه فلاکس قهو درست کنه بیاره . باید تا صبح نقاشی دیوار و تموم میکردم . اخه سیاوش فردا میومد اگه اتاق مانی رو این جور شلختهمیدید حتما عصبانی میشد. نمیدونم نسبت به این کارم چه عکس العملی نشون میداد . هر چی بود من پیشو به تنم مالیده بودم.با خوردن یه لیوان قهوه کمی سر حال اومدم . ابی فیروزه ایمو برداشتم .همه تخیلمو به کار گرفتم تا قشنگ ترین دریای زندگی مانی رو واسش بکشم..هوا داشت کم کم روشن میشد که کار منم تموم شد .نفس عمیقی کشیدمو به تابلویی که خلق کرده بودم با لذت نگاه کردم .نسیم دریا گیسوهای طلایی خورشید خانموکه با ناز وکرشمه چارقد ابری سفیدشو کنار زده بود رو سطح مواج فیروزه ای دریا پخش میکرد .. ساحل شنی طلایی رنگ به ارومی با امواج دریا خیس می شد . وسط ساحل مانی خوشحال همراه با سیاوش قلعه بزرگ ماسه ای میساخت .نیم رخ محوی از خودم پشت تنه درختی کشیده بودم. که نظاره گرشادی اونا بود . برگهای درختای رو به دریا از وزش اروم باد به حالت رقص به سویی کشیده شده بودند. چراغ های ریز ابی رنگی یایین دریا وچراغای سبزالوان رو بالای درختا نصب کردم .این اتاق فقط صدای ارامش بخش دریا رو کم داشت که اونم سه سوت از اینترنت میگرفتم.دیگه کاملا هوا روشن شده بود . با کمک احمدو بقیه دوباره وسایل مانی رو سر جاش گذاشتم . من حتی از تخت و کمدشم نگذشتم همشونو رنگ کردهه بودم . روتختی حریر و ساتنو انداختم رو تختش حالا نوبت خودش بود اروم از اتاقم اوردمش گذاشتمش رو تختش . میخواستم وقتی بیدار میشه قیافشو ببینم.اونقدر خسته بود که دیشب یه کله خوابش بره بود .سرو صورتم حسابی بی ریخت شده بود تمام تنم درد میکرد .سریع رفتم یه دوش گرفتمو لباسی مرتب پوشیدم و دوباره به اتاق مانی برگشتم. وارد اتاق که شدم سیاوشو کنار تصویر مانی و خودش بهت زده دیدم .میخواست با دستاش اونو لمس کنه که گفتم :_نه دست نزن . هنوز خیسه.به طرفم برگشت با چشمای خوش حالت قهوایش نگام کرد و گفت: یعنی میخوای بگی این تابلوی زنده شاهکار تواه؟سرمو انداختم پایین و گفتم:امیدوارم که ناراحت نشده باشید. فکر کردم با این کار به مانی کمک میکنمبه سمتم اومد و با یه حرکت خیلی ناگهانی بازوشو دور گردنم حلقه کردو با خنده موهای نم دارمو با دست دیگش بهم ریخت و گفت: مگه دیوونم پسر . مجانی اتاق مانی رو کردی بهشت .میدونی نقاشا چند میلیون میگیرن تا همیچین چیزی واسه ادم بکشن.؟در حالی که سعی میکردم گردنمو از میون بازوش بیرون بکشم گفتم: خوشحالم که خوشتون اومد.جیغ مانی هردومونو از جا پروند. اونو دیدم که رو تختش بالا پایین میپرید و هیجان زده جیغ میزد.و هی میگفت: وایی نیمایی ... بابایی ببین... وایی.....جونمی .. دویید سمتمو پرید تو بغلم صورتمو غرق بوسه کرد طوری که نزدیک بود هردومون از پشت بیا فتیم رو زمین که سیاوش با خنده منو گرفت.و به مانی گفت: بسه مانی نیما رو کشتی. پسر که نباید اینقدر احساساتی باشه..اونو از من به زور جدا کردو رو دوشش انداخت و گفت : صبحونه که نخوردین ؟ نه؟سری تکون دادمو گفتم: نه._خوبه بیاین بریم که دلم واسه یه صبحونه خانوادگی لک زده.با این حرف سیاوش لرزشی تو قلبم حس کردم . بجای اینکه خوشحال بشم بغضی رو دلم سنگینی کرد .سر میز که بودیم مانی با التماس از سیاوش خواست که شب اونو به شهر بازی ببره. بالاخره سیاوش رضایت دادو قرار شد ساعت هفت شب با هم به شهر بازی مجتمع تجاری ستاره فارس بریم.بعد از صبحونه باز مشغول درس دادن به مانی شدمو سیاوشم دنیال کاراش رفت .طرفای ساعت شش بود که مانی اومد تو اتاقمو گفت . نیمایی بیا کمکم کن تا اماده شم . خندم گرفت گفتم:_الان که زوده گلم ._نه بیا موهامو مثل مال خودت خوشکل کن . دستمو گرفت و کشون کشون برد تو اتاقش . ژل مو رو برداشتمو موهاشو تقریبا مثل مال خودم درست کردم. خیلی با مزه شده بود . بلوزو شلوار سفید با کاپشن چرمی به همون رنگ تنش کردم . وقتی کارم تموم شد سوتی کشیدمو گفتم : بابا خوشتیپ تو بزرگ بشی چی میشی.خندیدو گفت : میشم مثل بابام.لپشو کشیدمو گفتم تو این زبونو نداشتی چی کار میکردی؟شکلکای بامزهای در اورد که یعنی با ایما و اشاره حرف میزدم.اخ که چقدر این بچه رو دوست داشتم من.از بغلم اومد بیرون و گفت : نیمایی تو هم باید مثل من کت و شلوار سفیدتو بپوشیها... _نمیشه که گلم حتما باباتم میخواد تیپ سفید بزنه . تابلو میشیم._تو رو خدا نیمایی تو هم سفید ببوش .با اصرار های مانی منم کت و شلوار اسپرت سفیدمو با کراوات مشکی پوشیدم. موهامو ژل زدمو کلی خوشتیپ کردم. ساعت هفت بود که سیاوش اومد تو اتاق مانی از دیدنمون یکتای ابروشو انداخت بالا و گفت: میبینم که تیپای دختر کش زدین.منو مانی فقط به هم نگاه کردیمو خندیدم . هرسه تامون به ترتیب قد کنار هم وارد سالن شلوغ ستاره فارس شدیم . با وارد شدنمو تمام سرها به سمتمون برگشته شد. خیلی باحال بود سه تامون تیپپ اسپرت سفید موهای ژل زده حسابی تو چشم بودیم. دخترا با عشوه و لبخند نگاهمون میکردن. و یواشکی واسمون دست تکون میدادند. یه دختر بچه که اونم لباس ساتن سفید تنش بود دست مادرشو رها کردو اومد سمت مانی و دست اونو گرفت و گفت: دالی میلی شله بازی؟ منم میخوام بلم اونجا.نگاهی به مادر دختره انداختم که گفت میشه دختر منم ببرین من یکمخرید دارم ممنون میشم این لطفو به من بکنید. بعدم کارتی سمت من گرفت و گفت: اینم کارت بازی و شماره مبایلم.نگاهی به سیاوش کردم که با خنده سری تکون داد . خلاصه ظرفیت تکمیل شد .چها تاییی وارد محوطه پر سر و صدای شهر بازی شدیم . دخترک چشم رنگی که اسمش ملینا بود دست مانی رو محکم گرفته بودو اونو به سمت اسباب بازیا میکشید . صحنه خیلی جالبی شده بود.سوار ماشین برقی شدن من همراه ملینا و سیاوش با مانی بود . دونبال هم میکردیم . به هم میخوریم خلاصه کلی خندیدیم.سیاوش مانی و ملینارو تووسایل بادی گذاشت و با لبخند موذی به طرف من اومد و گفت:بیا بریم تونل وحشت.گفتم: نه من یکی نیستم .دستمو گرفت و کشون کشون به سمت قطار وحشت رفتعمدا تو ردیف اول صندلیا نشست. هنوز قطار حرکت نکرده رنگ از صورتم پریده بود.سیاوش که صورتمو دید باز شروع کرد به مسخره کردن من . تا قطار حرکت کرد من دستمو محکم به میله جلو صندلیم گرفتم .اروم اروم قطار وارد تونل تاریک شد. چند تا دختر و پسر پشت سرمون رو صندلی ها نشسته بودن. وارد فضای تاریک که شدیم پسرا واسه مسخره جیغ کشیدنو ادای دخترا رو در اوردن . دخترای پشت سرمون با عشوه برگشتن و گفتن : اااششش بمیرین ادای ننتونو در میارین دیگه.. قطار یهو سرعت گرفت صدا های ترسناک از در و دیوار میومد . اما هنوز نترسیده بودم . یهو قطار ایستاد . خبری نبود . با خنده برگشتم به سیاوش گفتم :چه مسخرست به این میگن تونل وحشت من که اصلا نترسیدم...سیاوش با نگاهی به پشت سرم خنده موذی کرد و گفت : نگران نباش فکر کنم الان بترسی.خندیدمو گفتم : عمرا.یهو احساس کردم یکی کنارمه همزمان دخترا و پسرا هم شروع کردن به جیغ زدن . برگشتم دیدم یه جسد خونی با سر شکافته و چشمای از حدقه بیرون زده عین همون مرلین منسون با قد دومتریو یه تبر تودستش با صدای ترسناک بالا سرم ایستاده.میخواست با تبرش بزنه تو سرم . اونقدر تو اون فضا وحشت زده شدم که جیغ بلندی کشیدمو با همه قدرتم هلش دادم عقب . از قطار پریدم پایین و شروع کردم به دوییدن . همونطور که جیغ میکشیدم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم جسده داره دنبالم میاد سیاوشم پشت سرش داشت میدویید .... هی صدام میزد و میخواست که وایسم._نیما ...نیماا وایسا پسرر .. وایسا .... نیما... جلوت ...یهو محکم خوردم به یه چیزی و از پشت افتادم زمین . نگاه کردمتا یه گوریل گنده جلوم واستاده و یه جسد ادم تو دستشه خدا میدونه که چقدر ترسیده بودم خودمو عقب عقب کشیدم رو زمین و باز جیغ زدم ... از اونطرف جسده داشت میومد سمتم از اونطرفم گوریله ...با بد بختی بلند شدم خواستم دوباره فرار کنم که یکی منو محکم گرفت... فکر کردم جسدست با جیغ و داد تقلا کردم خودمو نجات بدم که صدای سیاوشو تو گوشم پیچید که گفت: اروم باش پسر اروم ... منم سیاوش .. نیما نترس منم ... با دست دو طرف صورتمو گرفت و ازم خواست اونو نگاه کنم . چشمام و اروم باز کردم تو اون تاریکی و صداهای ترسناک برق چشمای خوشگلشو دیدم ... بی اختیار خودمو انداختم تو بغلشو نفس نفس زدم....اونم سخت منو تو اغوشش فشرد و ارومم کرد ...چند دققیقه ای گذشت که با صدای سوت و کف دختر پسرا که داشتن از کنارمون سوار بر قطار میگذ شتند بخودمون اومدیم....سیاوش منو رها کرد و حالت طنزی به خود گرفت و گفت : ببین نیما چطور ابرومونو بردی . اخه نگا ه کن پسر ببین حتی هیچ کدوم از دخترا هم اندازه تو نترسیدن . ... بیا بریم سوار شیم تا قطاره دور تر نشده ...بی هیچ حرفی دوییدیمو سوار قطار شدیم دخترا از پشت واسم متلک میفرستادن و پسرا هم که ...جای خوددارد ....از بس جیغ کشیده بودم دیگه رمقی نداشتم تا زمانی که از تونل اومدیم بیرون چشمامو بستمو سرمو به بازوهای سیاوش که دور شونمو گرفته بود تکیه دادم...با کمک سیاوش از قطار بیرون اومدم. انگار بد جوری رنگم پریده بود که سیاوش منو نشوند رو صندلی و رفت برام اب میوه گرفت ... کمی حالم بهتر شد .. وقتی مانی و ملینا اومدن همراهشون چند تا وسایل دیگه هم بازی کردیم . شام هم چند تا پیتزا گرفتیمو با خنده و شوخی خوردیم ...در اخر هم ملینا رو سپردیم دست مادرشو به سمت خونه رفتیم . کنار پنجره اتاقم ایستاده بودمو به ابگیر نگاه میکردم ... عکس ماه توی اب افتاده بود و صحنه قشنگی پدید اورده بود . درختا جونه زده بودند و بوی بهار نارنج فضا رو عطراگین کرده بود. هوا کم کم بهاری میشد . اما هنوزم شبا کمی سرد بود.چند هفته ای گذشته بود .باورم نمیشد که فردا شب سال تحویل میشد و ما بزودی وارد سال 1390 میشدیم ....اصلا نفهمیدم این چند ماه چطور گذشت. شبا وقتی مانی میخواست بخوابه چراغای سبز و ابی روی دیوار نقاشی شده رو باز میذاشتم تا فضای اتاقش تاریک نباشه.با این کار کابوس های شبانه مانی خیلی کمتر شده بود . خوشحال بودم که اون نقاشی باعث ارامشش شده بود . دکتر کیوانی هم سعی داشت با روش هیپنوتیزم به کل اون خاطراتو از ذهن مانی پاک کنه . که البته زمان میبرد .باید فردا میرفتم واسه مانی عیدی میگرفتم.میخواستم یه گیتار بخرم تا هم بتونم با اون احساساتشو پرورش بدمو هم یه جوری انرژی زیادشو از این طریق تخلیه کنم.با این فکر سینه های بیچارمو از حصار بانداژ ها رها کردمو لباس گشادی پوشیدمو گرفتم خوابیدم.اونشب هم بی هیچ صدای به صبح رسید. با مانی و سیاوش صبونه خوردیم . من از مانی اجازه گرفتم واسه چند ساعت تنهاش بزارم .بی هیچ مخالفتی قبول کرد. بعد از خداحافظی از سیاوش از اقای قاسمی خواهش کردم منو به چهار راه سینما سعدی برسونه . مغازه بزرگی اونجا بود که انواع الات موسیقی رو میفروخت . نمیدونم هنوزم اقای ستوده اونجا درس میداد یا نه؟چندیدن سال پیش من یه گیتار ارزون قیمت به خاطر عشقی که به این ساز داشتم از اونجا خریدم . و پیش اقای ستوده که در واقع صاحب مغازه اونجا بود 15 جلسه ای خصوصی کلاس گرفتم. اما شهریه کلاسا زیاد شد . من دیگه نتونستم هزینشو تامین کنم.قید کلاسو زدمو از رو سی دی و کتاب های اموزشی گیتار تونستم نواختن این سازو یاد بگیرم .یادمه که عموم خیلی منو تشویق میکرد اما بازم زنش زیر پاش نشستو نذاشت کارم به سر انجام برسه.اخرم مجبور شدم واسه شهریه دانشگام گیتارمو بفروشم...وقتی وارد اونجا شدم استادمو دیدم که داشت با سوز ستار میزدوقتی احساس کرد کسی نگاهش میکنه سرشو بلند کرد ومنو دید.با لبخندی گفتم سلام استاد. خوب هستین؟با کمی تردید منو نگاه کرد . دنبال رد اشنایی تو صورت من میگشت . به گرمی دست منو فشرد و گفت: به یاد نمیارم از شاگردای من بوده باشی ...گفتم: چند سال پیش رو همین صندلی گیتار زدنو یادم دادی. البته فکر نکنم یادتون بیاد . داشت به ذهنش فشار میاورد که منو به یاد بیاره . اما میدونستم چیزی یادش نمیاد اخه اون موقع من یه دختر بودم اما حالا تو هیبت یه پسر ظاهر شده بودم.با خوشرویی گفت: حالا چی شده یادی از استاد پیرت کردی پسر؟_ اومدم ازتون یه گیتار بخرم این بار بهترین گیتارتونو میخوام .خوشحال از جا بلند شدو گفت : بهترینش همون یاماهاست میدونی چرا؟_نه_چون با همه اب و هوایی میسازه خیلیای دیگه میگن مارک آیبانزا بهترینه اما من میگم فقط یاماها . گیتار خوشرنگ قهوه ای بازی رو اورد داد دستمو گفت:_ بیا خودت امتحان کن ببین چه صدایی داره.ااخ که چقدر دلم واسه بغل گرفتن یه گیتار لک زده بود. به ارومی اونو تو بغلم گرفتمو با انگشتام سیماشو یکی یکی لمس کردم.صداش روحمو نوازش داد .استادم که عشق منو دید گفت: معلوممه که تو هم عشق سازی . ادمای کمی پیدا میشن که اینطور با عشق سازشونو بغل کنن.حالا یه اهنگ بزن ببینم چی بهت یاد دادم.گفتم :استاد فکر نکنم چیزی یادم مونده باشه اخه چند سالی هست که دست به ساز نزدم.استاد م دستی به شونه هام زد و گفت : اگه من یادت دادم میدونم که میتونی .... امتحان کن پسر جون ... امتحان کن...ریتم 4/4 رومبا روبه ارومی زدم ....صدامو کمی بم کردم و چشمامو بستم و شروع کردم به خوندن اهنگی که همیشه تو تنهایی و بیکسیم با اشک میخوندم تا غم وغصمو از یاد ببرمیه دیواره یه دیواره یه دیوارهیه دیواره که پشتش هیچی ندارهتو که دیوارو پوشیدن سیه ابرون نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرونیه پرندست یه پرندست یه پرندستیه پرندست که از پرواز خود خسته استتن وبالشو بستن دست دیروزا نمیاد دیگه حتی به یادش فرداهایه روز یه خونه ای بود که تابستوناش روی پشتبومش ولو میشد خورشیددرخت انجیر پیری که تو باغ بودهمه کودکی های منو میدید.یه اوازه یه اوازه یه اوازهیه اوازه که تو سینم شده انباریه اشکی که میچکه روی گیتار به اینها عاقبت کی گیرد این کارهایه مردابه یه مردابه یه مردابه یه مردابه توی تن از فراموشییه چراغی که میره روبه خاموشینگردد شعله ور بیهوده میکوشی.وقتی تموم شد دیدم صورتم از اشک چشمام خیس شده ...با صدای کف زدنهایی به خودم اومدم جمعیتی از زن ومرد و بچه دورمو گرفته بودنو داشتن واسم دست میزدن ...اینا دیگه کجا بودن یه لحظه احساس خجالت کردم . بلند شدم یه جوری خودمو گم وگور کنم که استادم با خوشحالی روبه روم ایستاد در حالی که قطره اشکی گوشه چشمش جمع شده بود به شونه هام زدوگفت: حق شاگردی رو تموم کردی پسرم .فکر نکنم دیگه شاگردی با احساس تر از تو بتونم پیدا کنم. هیچ جوابی نداشتم که به استاد پیرم بدم فقط خم شدمو دستای چروکیدشو بوسیدم که اونم سرمو تو دست گرفتورو موهام بوسه ای نشوند .جمعیت از دیدن این صحنه کلی احساساتی شدند و دوباره شروع به کف زدن کردن ...چند تا دختر میخواستن ازم شماره بگیرن ... که من با سردی اونا رورد کردم ...هر چی اصرار کردن که اهنگ دیگه ای واسون بخونم قبول نکردم . خلاصه با کلی انرژی مثبت... دوتا گیتار از استادم خریدمو از اونجا بیرون زدم. و همراه اقای قاسمی راهی عمارت شدم.وقتی رسیدم دیدم مانی مث همیشه خوش لباس داره واسه خودش تو حیات دوچرخه سواری میکنه .از اقی قاسمی خواستم تا من سر مانی رو گرم میکنم اونم گیتارا رو ببره تو اتاقم .با دیدنم مانی با سرعت با دوچرخش به سمتم اومد_ سلام نیمایی کجا بودی حوصلم سر رفت _سلام گلم کار داشتم ... خوب حالا بیا با هم سوار شیم ..._ مگه تو هم بلدی نیمایی _اختیار داری ملنی جان من جام قهرمانی دارم .. بیا پایین تا نشونت بدم ..بزور خودمو تو دوچرخه فسقلیش جا دادمو گفتم خوب تو هم بشین ترکم تا با هم بریم ...با خنده سوار شد و من سعی کردم حرکت کنم ...همش کجو کوله میرفتم و وانمود میکردم داریم میافتیم تا مانی رو هیجان زده کنم ...کل باغ و با اون دوچرخه دور زدیم پاهام حسابی درد گرفته بود اما خودمم دلم نمیومد دل تمومش کنم ...نزدیک در بزرگ خونه بودیم که در به ارومی باز شد و سیاوش سوار لامبرگینی خوشرنگ پرتقالی لبخند به لب وارد محوطه عمارت شد...مانی از دیدن ماشین اونقدر هیجان زده شده بود که از دوچرخه پرید پایین و جیغ زنون به سمت سیاوش دویید و هی میگفت: واییی وایی بابایی مرسی ...عاشقتم بابایی ...قربونت برم بابایی...سیاوش با ژست خاصی از اون ماشین عروسک پیاده شدو مانی رو تو بغل گرفت و جواب بوسه هاشو داد ..._اینم عیدی پسر گلم .. خوشت میاد ...؟؟مانی هیجان زده با چشای گشاد همونطور که دستشودور گردن سیاوش حلقه کرده بود گفت : خوشم میاد ...؟ عاشقشم بابایی ... بچه های مدرسه اگه ببینن زبونشون بند میاد ...سیاوش اونو نشوند رو صندلی راننده و گفت بیا توشو ببین ... همه چیزش همونه که میخواستی رنگ پرتقالی تو دوزی چرمی مشکی و پرتقالیدنده اتوماتیک وووچه خوب بود که مانی تو بچگیش به هر چی که ارزو میکرد میرسید ...مزیت بابای پولدارم همین بود ...یادم افتاد به گیتاری که واسش خریده بودم .. هدیه من در مقابل این ماشین هیچ بود .. یعنی مانی از کادوی منم به همین اندازه خوشحال میشد ؟مانی رو به پدرش گفت: بابایی بریم یه دور باش بزنیم تو رو خداسیاوش که تا اون موقع توجهی به من نداشت برگشت سمتمو گفت :بیا بریم یه دور بزنیم ناهارم بیرون میخوریم ...نمیدونم چرا اما گفتم : بهتره پدر و پسر با هم برید من یکم کار دارم ...مانی با اعتراض گفت :نیمایی بیا دیگه ..سیاوش اومد سمتمو منو مثل یه بچه از رو دوچرخه بلند کرد و گفت : این دوچرخه چه بهت میاد چطوری خودتو جا کردی رو این فسقلی ...بیا بریم کلی باهات کار دارم ...من از ترس اینکه دستش جایی بخوره و لو برم با اعتراض گفتم : منو بزار زمین سیاوش ..اذیت نکن ... چرا اینجوری میکنی ...همونطور که به سمت ماشین مدل بالاش میرفت گفت: پسر مگه غذا گیرت نمیاد بخوری ؟ چرا اینقدر سبکی تو ؟مانی هم از اون ور داد میزد : افرین بابایی بیارش ..خلاصه منو انداخت رو صندلی جلو... مانی هم خودشو کشوند رو صندلی عقب... سیاوشم کنار من نشست .در ماشین که به سمت بالا باز میشد با دکمه ای اومد پایین و سیاوش به سرعت ماشینو عقب روند و ازعمارت خارج شد ...عجب ماشینی بود تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم ... دنده هم نداشت جاش چند تا دکمه بود ...منم داشتم مثل مانی هیجان زده میشدم ...تو خیابون اکثرا برمیگشتنو ما رو نگاه میکردند سیاوش اهنگ خارجی تکنویی گذاشته و صداشو بالا برده بود .عینک ریبوند خوش استیلی هم به چشمای قهوه ای خوشرنگش زده بود یهو دلم یه حالی شد .. نمیدونم چرا اما احساس کردم دلم میخواد با دستام صورت برنزه اش ناز کنم ...یهو برگشت سمتمو گفت: چیه خوشتیپ ندیدی نیما خان ...؟؟خودمو جمع و جور کردمو گفتم : صدای ضبط و کم کن زشته عین این تازه به دوران رسیده ها صداشو بردی بالا ...مانی معترض گفت : ااا نیمایی با حاله با این حرف مانی تسلیم شدمو ساکت تو صندلی نرم چرمی فرو رفتم .. سیاوش با سرعت به سمت بیرون شهر میرفت ..تو حال خودم بودم که مانی گفت اا خیلج فارس بابایه...سیاوش با خنده به سمت مانی گفت: کاش همش مال بابات بود ...اما حیف که بیشترش مال یه ایرانی کله کنده مقیم اماراته.رو به من گفت: تو این مجتمع پول هنگفتی سرمایه گذاری کردم باز بشه کلی سود میکنم ..به مجتمع بزرگی که ستون های عظیمی قسمت وردیشو احاطه کرده بود نگاهی انداختم . تو دلم گفتم این پولا از کجا میاد چه بدبختای که شبا حتی یه تیکه نونم ندارن بخورن و یکی هم مثل سیاوش .. اخه این چه عدالتی بود ...همونطور که سیاوش داشت درباره اونجا واسه منو مانی توضیح میداد کنار یه باغ با صفا ایستاد ... ماشینو با مهارت بین دوتا ماشین فراری و کمری پارک کرد و گفت : بپرید پایین که میخوام به خوشمزه ترین کباب بره ای که تو عمرتون خوردین دعوتتون کنم ..تو دلم گفتم : مگه کباب با کباب فرق میکنه همش یه مزه میده ...دستای مانی رو گرفتمو سه تای وارد باغ شدیم .. سرو های شیرازی دو طرف سنگ فرش قهوه ای که وسطش جوی ابی بود احاطه کرده و تا محوطه الاچیق کاری شده میرفت .....بوی بهار تمام فضا رو پر کرده بود. چند تا قناری زرد تو یه قفس اواز سر داده فضا رو رویای تر کرده بودند .جمعی از پسر دخترای پولدار واسه خودشون زیر یکی از الاچیق های بزرگ دوره گرفته بودند.دو نفر گیتار میزدند و دختری با صدای ملیح اهنگ شاد مریم و میخوند و بقیه دست میزدند و یه چند تایی هم اون وسط با عشوه قر میدادند ...جالب بود که بهشون گیر نمیدادند...ما هم کنار الاچیق رو به گلای پیچک نشستیم.مانی هم مثل من هیجان داشت .. اخه سیاوش خیلی عوض شده بود دیگه سرد وخشک رفتار نمیکرد بلکه خیلی هم بزله گو و خوش مشرب شده بود .. ام هنوزم نسبت به جنس زن حس خوبی نداشت .. اخه یکی از دخترای اون جمع با دیدن سیاوش به سمتمون اومد و گفت افتخار میدید تو جشن کوچیک ما شرکت کنید .. امروز ما همه رو بخاطر سال نو مهمون کردیم ..سیاوش با لحن خشک و جدی گفت : نه ترجیح میدیم تنها باشیم ..دختر باز با عشوه گفت: ااا ...چرا تنهایی که مزه نمیده ؟باز سیاوش با همون لحن گفت : فعلا که به ما خیلی مزه میده ...دختر بیچاره دمق به سمت بقیه رفت ...مانی هم که انگار بدش نیومده بود به باباش گفت : خوب حالشو گرفتی بابا سیاوش ... اااه اینقدر بدم میاد از این دخترای لوس ...عین ملینا بود ...ااه اه..منو سیاوش زدیم زیر خنده با دستم موهای بلوندشو تو ریختمو گفتم : ای ناقلا .. تو که کلی باهاش بازی کردی...مانی سرشو با اخم عقب کشید و گفت : خوب مجبور بودم ندیدی چه پرو انه اومد دست منو گرفت .. این بزرگ بشه چی میشه...وای از شیرین زبونی مانی اینقدر خندیدم که داشت اشک از چشمامون میومد ... از خنده ما اونم به خنده افتاد ...با سرفه گارسون که منو به دست بالا سرمون ایستاده بود به خودمون اومدیم ...سیاوش بدون نگاه کردن به منو گفت : کباب بره مخصوصتون همراه با مخلفاتش ...ربع ساعتی گذشت غذا رو اوردن ... شروع کردیم به خوردن .. به فکر خودم خندیدم ..همیشه فکر میکردم همه کبابا مثل مال اضغر جیگرکیه سر کوچمونه اما با خوردن این فهمیدم که اون فقط یه اشغال گوشت بیشتر نبوده...بعد از غذا مانی رفت کمی بازی کنه وسیاوشم سفارش قلیون میوه ای سلطانی رو داد همراه با چایی ..وقتی سفارشو اوردن به من گفت نگو که قلیونم نمیکشی...لبخندی زدمو گفتم : این بار و نه با اینکه مضرره یه وقتایی میکشم .. الانم از اون وقتاست ...قلیونه دو تا نی داشت یکیشو من برداشتم یکیشو سیاوش ...بعد از اون کباب عجیب مزه میداد ... با کشیدنش سرگیجه با حلی گرفتم انگار رو زمین نبودم ... وقتی سرمو بالا میکردم همه چیج دور سرم میچرخید ..سیاوش که دید من دارم الکی میخندم گفت چیه نکنه با قلیون مست کردی پسر ؟خندم بند نمیومد سیاوش نی رو ازم گرفت و گفت بده به منکه دیگه انگار زیادی کشیدی...تا حالا این جوری نشده بودم گفتم وای چه حاله با حالی داد ...از حرفم خندش گرفت ... یهو گفت نیمابا همون حال گفتم: جانم با این حرفم جا خورد ..._میخوام یه چیزی بهت بگم نه نگو ..._چی؟_ ببین من به یه مشکلی بر خوردم که فقط به دست تو وا میشهیکم خودمو جمع و جور کردمو گفتم : چه کاری هست که با این همه ثروت نتونستی انجامش بدی و محتاج یه اس و پاسی مثل من شدی؟ مطمئن باش که با پول حل نمیشه وگرنه تا حالا انجام شده بود..._حالا بگو ببینم چی هست این مشکلت؟_ببین نیما این مرده که میگم همون سرمایه گزار اصلی خلیج فارس امشب تو عمارتش به مناسبت سال نو جشن گرفته و همه سرمایه گزارا رو با خانوادشون دعوت کرده ..._خوب این کجاش مشکله؟_مشکل سر چیز دیگه است ._دختر این مرد تو سفر اخری که به امارات داشتم از شانس کجم با من هم سفر شد حالا بماند چه اتفاقایی افتاد اما چون میدونست زنم مرده میخواست با ستفاده از زور پدرش خودشو قالب کنه ... .. منم مجبور شدم یه دروغ گنده بهش بگم ..._چه دروغی ؟ ؟_اینکه .. خوب ... چه جوری بگم .._ااا خفم کردی بگو خوب دیگه.._بش گفتم من با دخترا کاری ندارم ..._ خوب این کجاش دروغه .. واقعیته من که تا حالا ندیدم با دختری باشی..._نه منظورمو نگرفتی ..._چه منظوری خوب رک بگو دیگه .._بابا این حرفو زدم که فکر کنه من همجنس بازم ... حالا فهمیدی؟با این حرفش اب دهنم پرید تو گلوم و افتادم به سرفه ..._تو .. تو چطور .. تونستی همچین حرف مزخرفی بزنی سیاوش... فکر نکردی دربارت چه فکری میکنه؟_ خوب میخواستم که همین فکر و بکنه ... حالا بدبختی جای دیگست ..._دیگه چیه؟_ اون که حرفمو باور نکرد .. گفته اگه راست میگم امشب باید اون مردو همرام بیارم به جشن پدرش.. وگرنه یه کاری میکنه که پدرش منو از پروژه بندازه بیرون...حالا اینش مهم نیست فقط میخوام یه جوری از شر این دختره راحت شم..._خوب حالا اونوقت من این وسط چی کارم؟ هان؟_ااا نیما چرا خنگ بازی در میاری خوب معلومه قراره تو نقش اون مرد عاشقو ایفا کنی..._عمرا حرفشم نزن سیاوش .. چی فکر کردی هان؟چطور میخوای بخاطر حرفای یه دختر وجهه اجتماییتو به گند بکشی مگه دیوونه شدی ..؟ بعدشم من خودم امشب کلی برنامه دارم ..._ خیلی پرو شدی نیما تو مثلا پرستارمانی هستیا؟_خوبه خودت میگی پرستار مانی ام... _نخیر یه جور دیگه بهت میگم .. یا امشب با من و مانی میای این مهمونی و نقشتو قشنگ بازی میکنی یا همین الان اخراجی... خود دانی...باورم نمیشد اینقدر جدی این حرفو زد که دهنم بسته شد .. چطور میتونستم از مانی دل بکنم ... این انصاف نبود ...با عصبانیت از رو تخت بلند شدمو اومدم پایین کفشامو پوشیدمو به سمت ماشین راه افتادم ... سیاوشم سریع پشت سرم اومد ... _کجا ؟ نیما با تو ام میگم کجا ؟_ تو ماشین جناب عالی ...با ین حرفم با شوق از پشت بغلم کرد و گفت: قربون تو رفیق خوب .. جبران میکنم نیما ..._نمیخواد جبران کنی .. به اندازه کافی ولخرجی کردی...سیاوش با شوق مانی رو ص دا زد و هر سه تا مون سوار ماشین شدیمو به سمت عمارت برگشتیم ..توی راه سیاوش کبکش خروس میخوند و سر به سر مانی میذاشت اما من نگران در خود فرو رفته بودم .. فکر اخر و عاقبت این کار بد جوری اعصابمو به ریخته بود ... تو اتاقم بودم ... از فکرداشتم دیوونه میشدم نه نباید این کارو میکردم .. اگه دختره جلو اون همه ادم ابروی سیاوشو میبرد چی ..وای خدا چیکار کنم ؟ باید برم به سیاوش بگم که تو این نقشه مسخرش شرکت نمیکنم ...اره حتی اگه اخراجم کنه این کارو نمیکنم ..به سمت اتاق سیاوش رفتم بدون اینکه در بزنم وارد شدمو گفتم : ببین سیاوش من ....از چیزی که دیدم شکه و شرمگین سرموبرگدردوندم ...سیاوش تازه از حمام بیرون اومده بود داشت با حوله اندام ورزیدشو خشک میکرد ...با دیدن منگفت : چی میخواستی بگی نیما؟ چرا روتو برگردوندی پسر ...با لکنت زبون گفتم : هه...هیچ..هیچی... دارم میرم اماده شم ...همونطور که سرمو انداخته بودم پایین سریع خواستم از اتاقش بیام بیرون که با خنده جلوم ایستادو گفت : نیما واقعا بعضی کارات ادمو به خنده میندازه ... چون لباس تنم نیست اینطوری میکنی؟ خوب نیست پسر این قدر خجالتی باشه ... حتما استخرم که میری چشماتو میبندی هان؟هلش دادم عقب و گفتم: نخیر.....برو کنار اما ول کن نبود باز جلوم وایساد و گفت:چی میخواستی بگی؟ تا نگی نمیزارم بری... سرمو گرفتم بالا و خواستم بگم که نمیام اما با دیدن اون چشمای خمار قهوه ایش گفتم: هیچی میخواستم بپرسم چی میپوشی تا منم باهات ست کنم؟ خندیدو گفت همین...؟_ارهرفت سمت کمدشو ربدوشامشو پوشید بعد جعبه بزرگ کادو پیچ شده ای از تو کمدش بیرون اورد وداد دست من وگفت : اینم عیدی تو پسر گل.. کمی جا خوردم فکر نمیکردم واسه من کادو گرفته باشه ...گفتم: لازم نبود خودتو به زحمت بندازی ... _چه زحمتی این کادو حتی جبران یه ذره از کارایی که واسه مانی کردی رو نمیکنه ....برو سریع اماده شو که دیگه باید بریم ...خودمو سپردم دست تقدیرم ..همون تقدیری که منو به اونجا کشیده بود .تو اتاقم در جعبه رو که خیلی زیبا کادو پیچ شده بود و باز کردم..کت و شلوار خوشدوختی به رنگ نقره ای با دکمه های براق مشکی ... پیراهنی از جنس ساتن و کفشهای چرمی اعلا به رنگ دکمه ها ... کراباتی به رنگ نقرای مات درون جعبه خود نمایی میکرد ... چه سلیقهای داشت مطمئن بودم چند ملیونی این جعبه واسش اب خورده....ست لباس رو پوشیدم کیپ تنم بود ... موها مو با اتومو حسابی خوشحالت کردم نباید جلو اون دختره کم میاوردم حتی به عنوان یک مرد ...در اتاقم زده شد مانی با کت و شلوارخوشگلی با ترکیبی رنگ طوسی و مشکی مقابلم ظاهر شد... سیاوشم پشت سرش یا ترکیبی درست برعکس من اومد داخل پدر وپسر باهم سوتی کشیدندو منو با نگاهشون معذب کردن .مانی خوشحال دویید سمتمو گفت : نیمایی چه دختر کش شدی...لپشو کشیدمو گفتم: شیطونک اخه تو میدونی معنی این حرف چیه که میزنی؟دستشو با قلدوری زد به کمرشو گفت : معلومه که میدونم یعنی دخترا واست غش میکننو میمیرن...سیاوش که ساکت با نگاه خیره ای به من تو دهانه در ایستاده بود اومد سمت مانی اونو زد زیر بغل و گفت : ای قربون این خوش زبونی پسر خودم برم که به باباش رفته....کلی خندم گرفته بود از این حرفش جلو تر از اونا از اتاق اومدم بیرون و گفتم : سوسکه به بچه اش میگه قربون دست و پای بلوریت برم ...سیاوش سرخوش گفت : دست شما درد نکنه نیما خان حالا ما شدیم سوسک ... مانی رو گذاشت زمین و گفت بریم حالشو جا بیاریم بهمون میگه سوسک...با این حرف مانی و خودش افتادن دنبالم که منو بگیرن ...من بدو اونا بدو تا نزدیکای ماشین دوییدم دیگه از نفس افتاده بودم که سیاوش با یه جست از پشت منوگرفت ...دستشو دور گردنم حلقه کرده بود و محکم فشار میداد و میگفت: به کی گفتی سوسک؟ هان ؟ _ آی گردنم.... آی ولم کن سیاوش ... ول کن شکوندی گردنمو ...._بگو غلط کردی تا ولت کنم نیما ...مانی هم از اون طرف منو قلقلک میداد وای که از دردو خنده داشتم میمردم ...با داد گفتم : غلط کردم بابا ولم کنید ...با این حرفم سیاوش و مانی دستاشونو به هم زدند و خوشحال از تسلیم من منو رها کردن و سوار ماشین شدن ...منم بی رمق رفتم رو صندلی نشستم ... و تا رسیده به مجلس چیزی نگفتم ...وارد خیابون قدیمی قصر و دشت شدیم جایی که پر بود از خونه باغ های چندین ساله ...با ماشین وارد خونه باغ خیلی بزرگی شدیم ....تا چشم کار میکرد درخت بود و اصلا تهش معلوم نبود ...از چند تا جاده سنگفرش شده گذشتیم تا عمارت چراغونی شده و باشکوهدیده شد ...اوه چه خبر بود کلی ماشین همشم مدل بالا گوشه ای از محوطه پارک شده بود ...نیما با لحن کودکانش گفت:وای بابایی ببین چه ماشینایی ..سیاوشم با خنده گفت: به شو ماشین و لباس خوش اومدین...پیاده شدیم هر سه با هم به سمت عمارت به راه افتادیم .. صدای موزیک تو فضا پخش بود ... صدای هم همه و خنده از هر گوشه سالن به گوش میرسید ...لوستر بزرگی به سقف اویزون بود که همه جا رو مثل روز روشن میکرد ...یدفعه با صدای عشوه گر زنی که سلام کرد به خودم اومدم ...سیاوش بازوی منو گرفت و رو به صدا چرخوند.... و خیلی رسمی با دختر شروع به احوال پرسی کرد ...اوه چی میدیدم ... دختری با پوست فوق العاده روشن موهای هایلایت شده شرابی با چشمای به رنگ خاکستری ... لبای خوشرنگ غلبه ای و اندامی که شبیه مانکنا بود پوشیده در لباس قرمز اتیشی رنگ که فقط از سینه تا قسمتی از رونای خوش فرمشو گرفته بود .... جلوم ایستاده بود و دستشو با اون ناخن های مانیکور شده قرمز رنگ به سمتم دراز کرده بود .....سیاوش اروم به پهلوم زد ... به خودم اومدم و دستای اونو فشردم که دختر با همون صدای ظریف گفت : بهنوشم ...سعی کردم صدام نلرزه منم گفتم: نیما هستم...بهنوش در حالی که خیلی خصمانه دستمو فشرد گفت: از اشنایتون خوشبختم ...منم نامردی نکردم دستشو خیلی محکم فشردم و گفتم : همچنین... از درد ابروهاش تو هم گره خورد اما چیزی نگفت ...ما رو به اون طرف سالن جاییکه پدرش بود راهنمایی کرد ... توی راه اروم به سیاوش گفتم : واقعا مشکل داری سیاوش ... ببین همه پسرا ومردای مجلس با چشماشون دارن دسته قورتش میدن اونوقت تو ...سیاوش نگام کرد خواست جواب بده که صدای ملوس اشنایی گفت:_ سلام مانی ... تو هم اینجایی ..._مانی زیر لب گفت: ااه این دختره اینجا چیکار میکنه ...سیاوش با خنده برگشت سمت ملینا وگفت: سلام ملینا خانم ... شما هم اینجا تشریف دارین؟ملینا با همون لحن خوشمزش گفت: اله با مادلم و بابام اومدیم ...بعد دست مانی رو گرفت و گفت: میزالی مانی با من بیاد بلیم پیش بابام ...سیاوش با خنده گفت : البته ....مانی جان با ملینا برو بازی کن تا حوصلت سر نره ... واسه تحویل سال صدا ت میکنم ...مانی بی میل همراه ملی رفت ...رو به سیاوش کردمو گفتم انگار مانی هم مثل خودت از دخترا فراریه ...سیاوش با نیش خندی گفت: خودت چی ؟... منم تا حالا ندیدم دوست دختری داشته باشی یا تو این فازا بپری ... پس تو هم یه مشکلی داری ...؟از حرفش جا خوردم .. به اینجاش فکر نکرده بودم .. من من کنون گفتم :نخیر اینطورام نیست من تا حالا موقعیتشو نداشتم ... در واقع موقعیت مالیم اجازه این کارو بهم نمیداد ..._ چرند نگو پسر از تو مفلس تر چند تا دوست دختر دارن اونوقت تو ...بهنوش که جلو تر از ما رفته بود این بار با دو تا نوشیدنی سمتمون برگشت ..._ بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید ...گیلاسای مشروبو ازش گرفتیم ... که به سیاوش گفت : سیاوش جان میشه یه لحظه بیای پدر میخوان شما رو ببینن ...سیاوش نگاهی به من انداخت و گفت : الان بر میگردم نیما جان ... با این حرف شراره های خشم و تو چشمای خاکستری بهنوش زبونه کشید .. اما لبخند مصنوعی زد و گفت ...الان میگم نصرت جون بیاد پیشش تنها نیاشه ...منم لبخندی مثل خودش تحویلش دادمو گفتم: زحمت نکشید ..من با خانوماابم تو یه جوب نمیره ... _ ااا اما اگه نصرت جونو ببینید نظرتون عوض میشه ..... بعد صدا زد : نصرت جون .. نصرت میشه بیای اینجا .. وای ننم وای این کی بود دیگه ...یه مرد چهار شونه قد بلند عین این شرکت کننده های برنامه قوی ترین مردان جهان روبه روم ظاهر شد و دستای عضلانیشو به سمتم دراز کرد و گفت: سلام  نگاهی به بهنوش که با لبخند موذی کنار سیاوش داشت به سمت پدرش میرفت انداختم ...با خودم گفتم حالا که اینطور شد داغ سیاوشو که رو دلتش میزارم هیچ یه کاری میکنم که از حسد دق کنه ...دست نصرت و به گرمی فشردمو با خنده گفتم نیما هستم خوشوقتم ..نصرت منو به گوشه دنج سالن کشوند و گفت : تا حالا پسر به ظریفی تو ندیدم نیما جان ...با خنده گفتم: چی کار کنم نصرت جان از فقر اهن اینطور لاغر مردنی شدم ....با دستش زد پس کمرموگفت: شوخ طبعم که هستی ... خواست ازسینی خدمت کاری که از جلومون رد میشد مشروب برداره که پیش دستی کردمو گیلاس مشروبی خودمو دادم دستش و گفتم بفرمایید ...با تعجب گفت: خودت چی پس؟_ممنون تو خونه صرف کردم _نه مگه میشه حتما باید با منم بخوری ...معلوم بود که میخواد منو مست کنه و خیالات واهیشو اجرا کنه ...از اون که اره از من که نه ....خلاصه یه گیلاس برداشت و زد به مال من و گفت میخورم به سلامتی اشنایی با نیمای گل ...وای یه نفس داد بالا تو همین هین منم تمام مشروب لیوانمو سریع خالی کردم تو گلدون کنارم ...وقتی لیوان خالی منو دید گفت : خوشم میاد ظرفیتت بالاست .. یکی دیگه بخوریم ... که گفتم : نه ممنون ترجیح میدم واسه جشن سر حال باشم به زور لیوان دیگه ای داد دستمو گفت : اینجوری سر حال تر میشی ...بخور جونم بازم همون کارو کردم ... یهو فضا همراه با رقص نور نیمه تاریک وموزیک عاشقانه ای پخش شد ....نصرت دست منو گرفت و کشید وسط ....خدا جون میخواست با من تو اون جمعیت تانگو برقصه .. پس هدف بهنوش این بود میخواست ابروی منو ببره ...میخواستم خودمو از دستش خلاص کنم اما زورم بهش نمیرسید ..از اونطرف بهنوشو دیدم که عاشقانه داشت با سیاوش میرقصید ....با دیدن لبخند موذیش اتیش گرفتم ... همه داشتن یه جوری بهم نگاه میکردن ... زیر لب هی پچ پچ میکردن ... اب از سرم گذشته بود اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود ...وانمود کردم با نصرت دارم میرقصم ..یهو تو یکی از چرخ زدن های رقص که از نصرت جدا شدم خودمو کشوندم سمت سیاوشو حلقه دستای بهنوشو از گردنش باز کردمو هلش دادم عقب و گفتم : از نصرت جونت خوشم نیومد بهتره خودت بری باش برقصی ...دست سیاوشو محکم گرفتمو بی توجه به اطرافیان شروع کردم به رقصیدن ...بهنوش جا خورده و خشمگین از این حرکت من عقب عقب از اونجا دور شد ... نصرتم شاکی پشت سرش رفت ...سیاوش خندون گفت : دمت گرم نیما .... راحت شدم .. داشت خفم میکرد ...نگاهی به اطراف انداختمو گفتم :ناراحت نیستی که ابروت رفت...یهو منو محکمتر به خودش فشرد و گفت :کاریه که شده رفیق... تو که میدونی من هیچ وقت به حرفای مردم اهمیت ندادم ...ناراحت گفتم : اما اخه الا اونا یه جور دیگه بهت نگاه میکنن ...بیخیال گفت: بزار هر جور میخوان فکر کنن ..تو همین لحظه شمارش معکوس شروع شد ... 9..8..7..6..5..4..3..2..1...صدای توپی که از بیرون عمارت اومد نشون از ورود به سال جدید بود.مانی خندون به سمتمون دویید و گفت عیدتون مبارک ... دو تامون بوسیدیمشو عیدو بهش تبریک گفتیم .. بعد هر سه به سمت بیرون عمارت رفتیم . مشغول تماشا کردن اتیش بازی قشنگی که تو اسمون به راه انداخته بودند شدیم ..... محوطه رو کامل تاریک کرده بودند تا نور های پخش شده تو اسمون به خوبی دیده بشه ... اونجا هم ملینا دست از سر مانی برنداشت و اومد اونو با خودش برد ...تو فکر عیدایی بودم که کنار سفره هفت سین خوشگلمون با مادرمو پدرم مینشستیم و با صدای قران خوندن اونا قدم به سال جدید میذاشتیم... یاد اون روزا قلبمو به درد اورد ...تو همین هین بازم بهنوش خلوتموبا صداش بهم زد....خودشو انداخت تو بغل سیاوشو گونه های اونو بوسید و گفت : سال نو مبارک عزیزم ...میای بریم پیش پدرم عیدو تبریک بگیم ؟سیاوش خودشو کشید عقب و خواست چیزی بگه که من پیش دستی کردم و گفتم:نه ....سیاوش جان هنوز عیدو به من تبریک نگفته پس هیچ جا با شما نمیاد ....از لج بهنوش دستمو حلقه کردم دور گردن سیاوشو گفتم :عیدت مبارک سیاوش جون ...دل تو دلم نبود .. نمیدونستم سیاوش چه عکس العملی نشون میده اما دل و به دریا زدمو خیلی سریع و نرم لبامو رو لبای غلبه ای سیاوش گذاشتمو با حرارت بوسیدم ... اونم با اینکه کمی جا خورده بود اما خیلی قشنگ و نرم جواب بوسه امو داد ... جیغ خفیفی که از گلوی بهنوش بیرون اومد دلمو خنک کرد ... با دستاش هر دومونو هل داد عقب و گفت: کثافتای اشغال .. هرزه های عوضی ... و از بینمون رد شد و رفت ...خودمو کشیدم عقب روم نمیشد تو چشای سیاوش نگاه کنم سریع از اونجا دور شدمو رفتم کنار ماشین ایستادم ....این چه کاری بود که من کردم ... حالا اون چه فکری میکنه .. وای داشتم دیوونه میشدم .. همینطور که با خودم حرف میزدم مانی رو دیدم که به دواومد سمتم...سیاوشم پشت سرش بی هیچ حرفی در ماشینو باز کرد و سوار شدیم .. هر دو ساکت بودیم اما مانی با تب و تاب داش از شیطونی هایی که با ملینا انجام داده بودند میگفت .... تو اتاقم بودم کلافه و سر در گم ... از فکر اینکه سیاوش چه برخوردی باهام میکنه داشتم میمردم.کنار پنجره رفتمو به اسمون پر ستاره و مهتابی نگاه کردم.چراغای باغ فضا رو خیلی رویایی و قشنگ کرده بودند . یه لحظه فکر لبای خوش طمع سیاوش دلمو لرزوند.....حرکت چیزی کنار ابگیر توجهمو جلب کرد ...اره بام سیاوش بود بود .نشسته بود و دستای مردونشو تو موهای خوش حالتش فرو کرده بود و با ژست غمگینی سیگار میکشیدو دودشو حلقه حلقه به اسمون میفرستاد .معلوم بود حسابی فکرش مشغوله.. کاش میتونستم برم بهش بگم من یه دخترم و خودمو از این وضعیت فلاکت بار نجات بدم... اگه اینقدر نسبت به زنا بدبین نبود این کار شدنی بود اما حالا ... نه نباید میذاشتم بفهمه ... باید صبر میکردم ببینم خودش چی کار میکنه ..باید سعی کنم خودمو بیتفاوت نشون بدم . من که کار بدی نکردم . خودش خواست که این بازی رو انجام بدم ... پاپیون بزرگی با روبان هایی که خریده بودم درست کردموو به گیتار مانی وصل کردم.اروم در اتاقشو با کردمو گذاشتمش کنار تختش . به صورت معصومش نگاه کردم. چه اروم خوابیده بود . گونه اشو به نرمی بوسیدمو اومدم بیرون .اونقدر تورختخوابم تقلا کردم تا بالاخره دم دمای صبح خوابم برد .صدای خشک و رسمی گفت: اقای وحدانی ساعت ده صبحه نمیخواید بلند شید . به ارومی چشمامو باز کردم سیاوش با قیافه سرد و بی روحی بالا سرم بود .از تختم اومدم پایین وبا دلهره گفتم: سلام ... ببخشید دیر خوابیدم و..نذاشت صحبتموادامه بدم گفت: سریع وسایلتونو جمع کنید ... دلم فرو ریخت ...داشت منو اخراج میکرد ...گفتم : اخه چرا؟پشت به من داشت به سمت در اتاقم میرفت که گفت: مانی رو هم اماده کنید میخوام یه سر به ویلای شمالم بزنم ...این حرف و که د نفس راحتی کشیدمو و گفتم چشم...تو دلم گفتم نمیتونستی مثل ادم بگی .. که اینطور میخواست دوباره بشه همون ادم خشک و مقرارتی .... باید مواظب رفتارم باشم ...لباسامو پوشیدمو رفتم تو اتاق مانی ... دیدم گیتار و به اشتباه تو بغل گرفته و داره رو سیماش دست میکشه ...گفتم : پسر گل اشتباه گرفتیش ...مانی با شنیدن صدام با شوق سرشو برگردوندو گیتار و گذاشت کنار و دویید تو بغلم و گفت: سلام نیمایی ...بیا بیا زود بهم یاد بده چطوری بزنمش...با خنده گفتم: کیو بزنی ؟_گیتارو دیگه ..گذاشتمش زمین و گفتم : اینو نباید بزنی باید بغلش کنی و نازشو بکشی ...مانی با خنده گفت: اااا نیمایی مگه ارمه که نازش کنیم ..؟_اره گلم ...با یه ساز باید مثل یه ادم رفتار کنی تا قشنگ واست بخونه ...بعد به روش درست گیتار و گرفتم تو دستمو وکمی براش ملودی زدم ...اونقدرهیجان زده ش



بازدید : 117

چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 10:31 | نویسنده : محمد
ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


.: Weblog Themes By Skin98 :.

درباره وبلاگ

درود بر تو دوست عزیز ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ به کلبه غم و اندوه من خوش آمدی ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ رمان - عکس - موسیقی نرم افزار - اس ام س عاشقانه اس ام اس خنده دار نوشته های عشقولانه همه نوع تصاویر از عاشقانه تا خنده دار و با مزه و هزاران مطالب دیگر را در این جا پیدا کنید ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ تبادل لینک در این وبلاگ ازاد است ولی ابتدا باید توسط پنل ثبت نام در بالای صفحه اصلی عضو وبلاگ شوید و برام کامنت بذارید ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
ایدی مدیر
امکانات
چاپ این صفحه

پشتیبانی
قالب طراحی سایت
ُ