close
تبلیغات در اینترنت
رمان نیما قسمت دوم

عشق شکسته , broke love
قسم به زندگی که مرده قسم به مرگ اون شهید قسم به قصه دلو که آخرش سر نرسید
قالب وبلاگ
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 8
--------------------------------------------

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 23
کل نظرات : 2
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 76 نفر
باردید دیروز : 0 نفر
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 76 نفر
بازدید ماه : 143 نفر
بازدید سال : 246 نفر
بازدید کلی : 8,487 نفر
عضویت در خبرنامه

لینک های مفید
جستجو

رمان نیما قسمت دوم


و  پا به درون عمارت سر سبز بهداد گذاشتم  مثل روز قبل ادوارد عین برج زهر مار در سرسرا رو برام باز کرد و من وارد شدم . 

داشتم به سمت اتاق مانی میرفتم که گفت: اقا منتظرتون هستن . راهمو کج کردمو به اتاق بهداد رفتم . 

باز هم پیپ به دست با همون کت و شلوار رو مبل راحتی سفیدش لم داده بود و از پنجره بزرگ اتاقش ابگیرو تماشا میکرد . تا صدای پامو شنید به سمتم برگشت .

برق تحسینو تو چشماش دیدم . سلامی گفتم که کمی گرمتر از روز قبل پاسخمو داد 

از جا بلند شدو به سمت میز کارش رفت .

چیزی نوشت ...کاغذی به سمت گرفت و گفت : این نامه رو همراه چک به اقای محتشم مدیر مدرسه مانی بدید . 

چشمی گفتم و خواستم برگردم که با کمی تمسخر گفت: از کت و شلوارتون راضی هستید ؟

نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم گفتم : بله البته کیه که از کت به این خوشدوختی راضی نباشه . ضمنا از شما هم واقعا ممنونم بابت اینا . مطمئن باشید در اسرع وقت هزینشو به شما برمیگردونم . 

با ز با همون لبخند کجکی گفت: نمیخواد به فکر پس دادن پول باشی این یه هدیه بود بخاطر نجات جون مانی . بعدشم تو از من حقوق میگیری میخوای پول خودمو به خودم برگردونی . بیخیال پسر جون برو خوش باش . 

خدایا چرا این مرد همه حرفاش نیش دار بود . خوب بگو تو که هدیه میدی چرا تو رخ میکشی پس ؟ 

بی هیچ حرفی درو باز کردمو بیرون اومدم . از بس ناخونمو تو مشتم فشردم جاش رو کف دستم مونده بود . 

با خوشحالی به سمت اتاق مانی رفتم . این بار در و با احتیاط باز کردم . اما خوشبختانه خبری از سطل اب خبری نبود . مانی اروم تو تختخوابش خوابیده بود.

پتوش کنار رفته بود و قسمت کمی از بدنشو پوشونده بود . 

اروم موهاشو نوازش کردم و گفتم: مانی ... مانیه خوشکلم بیداری ؟ 

چشمای ابیش با شوق از هم باز شد . پرید تو بغلم و گفت: سلام نیمایی جونم

همونطور که تو بغلم بود به سمت دستشویی اتاقش بردمشو گفتم: سلام عزیز دلم 

چشماشو مالید و با شوق نگام کرد وگفت: وای چه ناز شدی نیمایی کت و شلوار چه بهت میاد ...

بعد با احتیاط دستشو رو موهام کشید :وای موهاتم از این سیخ سیخیا کردی .؟ منم تابستونا که مرسه نمیرم موهامو اینجوری میکنم . 

با لبخند گفتم: اول مرسی از اینهمه تعریف هر چی باشم به پای خوشگلی تو نمیرسم دوما مرسه نه مدرسه .

سوما خ دیشب خوب خوب خوابیدی؟


با اخم سرشو تکون داد و با لحن خوشمزه گفت :نه 

گفتم: ااا چرا گلم؟ 

گفت: اخه دیشب خواب بد دیدم .کلی ترسیدم . 

سرشو بوسیدمو گفتم : اشکال نداره عزیزم از امشب دیگه نمیزارم خواب بد ببینی .حالا بیا برو یه جیش بکن ....صورتتو بشور تا بریم مدرسه که داره دیر میشه .

با لحن خنده داری گفت: وای ی ی ..نه ..بازم مرسه..

خندیدمو گفتم : مدرسه نه مرسه

گفت حالا هر چی. 

تا مانی دست و روشو میشست از ادوارد خواستم صبحونه مانی رو بیاره اتاقش که با سردی تمام گفت: اقا زاده هیچ وقت صبحونه نمیخورن . 

از لحنش بدم میومد انگار با من پدر کشتگی داشت از لجش گفتم اتفاقا خودش گفته که میخواد . 

این بار کمی تعجب تو اون چشای بی حالش نشست و بی هیچ حرفی رفت . چند دقیقه بعد با سینی کامل صبحونه برگشت .


مانی داشت صورتشو خشک میکرد که گفتم : مانی بیا صبحونتو بخور تا زود بریم 

با دست دماغشو گرفت و گفت: پیف پیف بدم میاد ازبوی تخم مرغ . ببرش 

وقتی دید من دارم جدی نگاش میکنم گفت: خوب نیمایی بو میده دوست ندارم .

دستی روموهای لختش کشیدمو گفتم : میدونی الان چند تا بچه دوست داشتن جای تو بودن و این غذا های خوشمزه رو میخوردن؟ خیلیا یکوشونم من 

مانی با این حرف بچگونه خندید و گفت ااا نیمایی مگه تو هم بچه ای؟

با شیطنت گفتم :اره وقتی با تو هستم دلم میخواد بچه باشم . حالا بیا مثل دو تا بچه خوب صبحونه بخوریم بریم مرسه .

دستاشو بهم زد و گفت: مرسه نه نیمایی مدرسه .

با خنده دستشوگرفتمو به سمت سینی غذا رفتم. وای اینقدر گشنم بود که نگو . 

لقمه های کوچیک کره مربا واسه مانی میگرفتمو دهنش میذاشتم واسه خودمم تخم مرغ .

وقتی تموم شد اونیفورم مانی و تنش کردمو مرتب و منظم کنار کمری سفیدی منتظر راننده شدیم . مردی با عینک وکلاه و اورکت بلندی از اتاقک کوچکی اونسمت باغ بیررون اومد و سلامی داد. به گرمی دست منو فشرد و گفت قاسمی هستم . منم به همون گرمی گگفتم : وحدانی هستم .

در و واسمون باز کرد . تنها ماشین مدل بالایی که توش نشسته بودم همون تاکسی یای سمند بود که اونم فقط یکی دوبار اتفاقی سوار شده بودم .

چه حالی میکردن این پولدارا یعنی منم میتونستم یه روز همچین ماشینی بخرم ؟

با لبخندی به خودم گفتم : اره تو اون دنیا خدا حتما یکیشو بهت جایزه میده .



چند خیابون ساحلی رو پشت پسر گذاشتیم تا به مدرسه معروف دکتر حسابی رسیدم جایی که کلی از خانواده ها ارزوشون بود بچشون اونجا درس بخونه .

اما هزینه سنگین ثبت نام این اجازه رو بهشون نمیداد . 

از محوطه چمن کاری شده حیاط گذشتیم. مانی رو فرستادم سر کلاسش و به سمت دفتر مدرسه رفتم .

وقتی وارد شدم دو مرد و یک زن تو اتاق نشسته بودن . سلامی دادمو گفتم ببخشید با اقای محتشم کار داشتم .

زن با نگاه عشوه گری گفت شما؟

گفتم ولی مانی بهداد هستم.

زن در حالی که چشاش گرد شده بود گفت: فکرنمیکردم مانی پدر به این جونی داشته باشه .

با لحن محکمی گفتم : من پدرش نیستم پرستارشم . حالا ممکنه اقای محتشمو ببینم .

زن سرشو با عشوه به سمت راست اتاق چرخوند وگفت بفرمایید داخلند.

در زدم . و وارد شدم .

مردی حدودا پنجاه ساله با ریش وسبیل جو کندمی با عینکی به چشم پشت میز نشسته بود . 

سلام کردم جوابمو داد و گفت: بله چه کمی از من برمیاد . ؟

گفتم : من از طرف اقای بهداد اومدم .

با شنیدن اسم بهداد سگرمه هاش تو هم رفت وگفت: وحتما پرستار جدید 

مانی هستید نه.؟

گفتم :بله ونامه بهدادو از جیبم در اوردم و بهش دادم.

بدون اینکه نامه رو باز کنه گفت : اینم حتما یه چکه چند ملیونیه

پاکتو بهم پس داد و گفت : ببینید اقای محترم من دیگه نمیتونم مانی روتو این مدرسه نگه دارم حتی با این چکهای چند ملیونی .

من که تا اون لحظه ساکت بودم گفتم: میشه علتشو بگید اقای محتشم ؟

دلیل از این بالاتر که اقای بهداد تو طول این دو سالی که بچه اشو اینجا ثبت نام کرده حتی یک بار نیومده سر بزنه ببینه مشکل چیه ما چرا مدام میخوایم ایشونو ببینیم اما بجای خودش یا پرستاربچه اشو میفرسته یاچک چند میلیونی . نمیشه اقا اینطور پیش بره

این بچه پیش فعاله همه معلما و بچه های مدرسه از دستش العمانن.

تو همین حین صدای داد وفریادی اومد و در اتاق به شدت بز شد و زنی سراسیمه وارد اتاق شد و گفت: من دیگه یه لحظه تو این مدرسه نمیمونم یا جای منه یا جای ااین پسر ..

مدیر که از قبل عصبانی بود گفت : بازم مانی بهداد؟


زن گفت: اسمشو هم نیارید بیاید بریم ببینید چه به روزم اورده یه موش کره به چه بزرگی انداخته تو کیفم ..خدا از دست این پسر چیکار کنم تازه همین که نیست وسط دفتر یکی از پچه ها هم کلی کرم خاکی گذاشته ..

محتشم با عصبانیت رو کرد به منو گفت: ملاحظه میکنید اقا میبینید . همین امروز پروندشو میدم ببرید . خانم عبادی پرونده مانی بهدادو بیارید .

از شنیدن حرفای زن داشتم شاخ در میاوردم یعنی همه این کارا رو مانی تو همین چند دقیقه کرده بود . 

هرچی خواهش و التماس کردم فایده نداشت اقای محتشم از عصبانیت داشت منفجر میشد . 

گفت اقا فکر کردید بار اول و دومشه؟ نه ما دوساله داریم شیطنت های این بچه رو تحمل میکنیم حتی یک بار اومده بود تو اتاق من ورو تمام این دفتر و دسک ادرار کرده بود اقا ادرار میفهمید . 

خانم عبادی پرونده به دست وارد شد و اونو داد به اقای محتشم اونم یه امضا پاش کردو داد دست من .ازدفتر با حالت بهت بیرون اومدم که مانی رو کیف به دست توحیاط دیدم . 

سرشو انداخته بود پایین و داشت چمنا رو لگد کوب میکرد .

باورم نمیشد بچه ای با این مظلومیت بتونه همچین کارایی بکنه . نمیدونم چطور موشو گذاشته تو کیفش که من نفهمیدم .؟

تا منو دید گفت: چی شد اخراجم کردن؟

گفتم : خوبه که خودتم میدونی .

در حالی که لبخند شیطنت باری رو لبش بود گفت : بیخیال نیمایی این سومین باره که منو اخراج کردن اما هر با ر با یه چک بابا دوباره برگشتم .

با لحن جدی گفتم: اما فکرنکنم دیگه این بار باباتم با پولاش بتونه تو رو برگردونه فعلا بیا بریم خونه تا با بابات صحبت کنم ببینم چی کار میشه کرد .

دوباره سوار ماشین شدیمو به سمت خونه برگشتیم . توی راه همش به این فکر میکردم که چی به این بهداد بگم باورم نمیشد اینقدر نسبت به پسرش سهل انگار باشه . 

نگاهی به پرونده مانی که تو دستم بود انداختم . 

نمرات سال اولش بالاتر ازیازده نبود . باید یه فکری میکردم . 

درست وسط نیم سال اول اونو اخراج کرده بودند چند هفته دیگه هم امتحانهای نیم سال اول شروع میشد . 

هیچ راهی نبود جز اینکه مانی رو به یه مدرسه دیگه ببرم . معلوم نبود قبولش میکنن یا نه اما باید سعی خودمو میکردم . 

_اقای قاسمی میشه بریم چند تا مدرسه سر بزنیم شاید که....

_اقای وحدانی نمیخوام ناامیدتون کنم اما پرستار قبلی تمام مدرسه ها رو زیر پا گذاشت اما هیچ کدوم حاضر نشدن مانی رو قبول کنن. حالا اگه میخواین من حرفی ندارم میبرمتون...

با این حرف اب پاکی رو دستم ریخته شد . تکلیف این بچه چی میشد اخه؟

رو به مانی کردم و گفتم : یه سوال دارم ازت میشه مرد و مردونه جوابمو بدی؟

مانی نگاه شیطنت باری به من کرد و گفت: مردو مردونه؟

فهمیدم منظورش چی بود اما به روی خودم نیاوردم .

گفتم: مانی واقعا چرا سر کلاس معلمتو بقیا رو اذیت میکنی؟

باز خودشو لوس کرد با لحن بامزه ای گفت: نمیدونی نیمایی که چه کیفی میده . 

جدی از ش پرسیدم: این که دوستاتو اذیت کنی یا مثلا تو کیف معلمت که این همه واست زحمت میکشه موش بزاری و کلاس و بهم بریزی کیف میده؟

این بار اونم جبهه گرفت و گفت: اره کیف میده بچه ها ی کلاس و معلمی که همش بهت میگه تنبل .... بی عرضه ... الاغ نفهم .. عقل یه خر بیشترتوه .وو و

اذیت کنی .

از همشون بدم میاد . حالم از تک تک پسرای اونجا بهم میخوره.

اگه تو هم جای من بودی بچه هایی که مسخرت میکردن و اذیت نمیکردی؟هان؟

توکه نمیدونی وقتی بهم میگن کاش بجای خوشگلی قد یه خر فهم و شعور داشتی چه حالی میشم ... اصلا دلم میخواد به تو هم مربوط نیست . دیگه هم هیچ وقت هیچ وقت نمیرم تو اون مدرسه .... گوله گوله اشکایی که از چشای دریایش پاین میومد دلم لرزوند . 

تو مدرسه با روح و روان این بچه چی کار کرده بودند .

خاطرات مبهمی از کودکی خودم تو ذهنم جون گرفت وقتی بچه ها لباسامو مسخره میکردن ... و با صدای بلند بهم میگفتن نیما بوگندو ... بلاهایی که به سرم اورده بودن یکی یکی به یاد اوردم ... خشم تو تمام وجودم زبونه کشید .

_اقای قاسمی لطفا برگردید مدرسه مانی.

_چرا اقا؟

_ باید تکلیف مانی رو روشن کنم . 

دستی رو موهای طلایی مانی که به حالت قهر صورتشو به پنجره کرده بود و گریه میکرد کشیدم . 

_مانی ... مانی گلی .. معذرت میخوام ...مانی ..نیماییتو ببخش .. نمیدونستم ...

مانی فقط گریه میکرد و جوابمو نمیداد . 

با یه حرکت برگ گردوندمو گرفتمش تو بغلم و اونقدر نازش کردمو بوسیدمش که ارومو گرفت .


حواسم به قاسمی نبود . یه لحظه سرمو بالا اوردم دیدم قاسمی با تعجب و شگفتی 

داره منو مانی رونگاه میکنه .

سرفه ایکردمو گفتم: چیه اقای قاسمی؟

با همون حال بهت گفت: اولین بار میبینم اقا مانی با پرستارش اینطوری میکنه 

_چطوری اقای قاسمی ؟

_همینجوری دیگه ... تا حالا به هیچ پرستاریش اجازه نداده بود بغلش کنن.

اما شما ...

_حتما پرستارای دیگش نمیدونستن چطور دل کوچیک اونو بدست بیارن .

و چشمکی به مانی زدمو گفتم: مگه نه شیطونک؟

مانی با خنده صدا داری گفت: اره 

قاسمی هم خندید و گفت خدا رو شکر که بالا خره یکی این مانی جانو خندوند .

به مدرسه رسیدیم . 

رو به مانی گفتم همینجا منتظر بمون تا برگردم.


با قدمای محکم به سمت دفتر رفتم بی هیچ حرفی در اتاق محتشمو باز کردم . با دیدن من از جا بلند شد با داد گفت: باز که شمایید اقا ؟

عصبانی گفتم: معلومه که منم فکر کردید اگه صداتونو ببرید بالا میرمو پشت سرمم نگاه نمیکنم .

من از شما و اون معلم احمقی که با القاب توهین امیز بچه رو تحریک میکنه شکایت میکنم . 

بخاطر رشوه هایی که از اولیا بچه ها به اسم کمک به مدرسه میگیرید شکایت میکنم . 

بجای اینکه این همه به مدرستون بنازید بهتره یکم رو رفتار معلماتون با بچه ها تمرکز کنید . 

شما اصلا از این بچه پرسیدی دردش چیه که این بلاها رو سر معلمش و بچه ها میاره؟ هان ؟ 

معلومه که نه ... شما فقط تو فکر شمردن رشوه هایی هستین که میگیرین. 

میدونی که کافیه یه شکایت درست حسابی ازت بکنم تا در این مدرسه اسمیتو تخته کنن.

محتشم که فکر نمیکرد من این جوری باهاش حرف بزنم با تته پته گفت: ااا قا چرا عصبانی میشید .بشینید تا با هم صحبت کنیم . 

_صحبت مگه وقتی پرونده مانی رو دست من میدادید گذاشتین من صحبت کنم . 

همین الان دارم میرم اداره کل از اون معلم احمق و شما شکایت میکنم .


اینبار محتششم از پشت میز اومد طرف منو پرونده مانی رو از دستم گرفت و منو دعوت به نشستن کرد و گفت: اقی عزیز خواهش میکنم اروم باشید من خودم به این قضیه رسیدگی میکنم . باور کنید . به مانی هم بگید همین الان بره سر کلاسش .


در حالی که دستشو پس میزدم گفتم: نه اقا من دیگه اجازه نمیدم مانی یه لحظه هم تو مدرسه ای که معلمش اینقدر روحیه دانش اموزشو خورد میکنه بمونه .

شما این بچه رو از مدرسه فراری دادید .

_ شما درست میگید باور کنید همین امروز این معلمو اخراج میکنم .

خندم گرفته بود چطور این مرد حاظر بود یه نفر دیگه رو قربانی کنه تا خودش و مدرسش در امان بمونن .

رو به محتشم گفتم: چون وسط نیم سال اولیم نمیتونم مدرسه دیگه ای ببرمش وگرنه مطمئن باشید این کارو میکردم اما از امروز خودم به مانی تو خونه درس میدم تا یکم روحیشو ببرم بالاو واسه امتحانات امادش کنم . . شما هم بهتره رو معلماتون یه کنترل داشته باشید . 

شماره منزل بهداد وبهش دادم :لطفا تاریخ امتحاناتشو بهم اطلاع بدید . 

با خوشحالی شماره رو ازم گرفت و گفت : فکر خیلی خوبیه ...حتما خبرتون میکنم . 

از جا بلند شدمو به سمت در رفتم 

_ بازم میگم به معلماتون یه تذکر بدید .


محتشم دستشو رو سینه گذاشت و گفت: حتما اقا ... از طرف من به اقای بهدادم سلام برسونید 

وارد حیاط مدرسه شدم و نفس راحتی کشیدم . 

فارغ از فکر و خیال سوار ماشین شدم مانی هیجان زده به سمتم برگشت و گفت: چی شد نیمایی؟

اقای قاسمی هم مشتاق برگشته بود منو نگاه میکرد .

با حالت جدی گفتم: دیگه به این مدرسه نمیای ولی مدرسه به خونه میاد.

مانی گنگ نگاهم کرد و گفت یعنی چی؟

با لبخندی گفتم : یعنی اینکه من تو خونه به مانی گل درس میدم و تو میری امتحان میدی.


مانی از سر شوق پرید تو بغلمو صورتمو غرق بوسه کرد و گفت: هورا ...هورا..

مرسی نیمایی ... خیلی دوست دارم ...

کمی ارومش کردمو گفتم : امیدوارم بعدا همین نظر و داشته باشی اخه من معلم سختگیریم .

اینبار هر سه با دلی شاد به سمت خونه رفتیم .



سر چهاراهی پشت چراغ قرمز بودیم. داشتم از پنجره ماشین بیرون و تماشا میکردم که عمومو دیدم .

چند مسافر تو ماشینش بود . خسته و بی رمق به چراغ قرمز چشم دوخته بود .

با اینکه تو یه خونه بودیم اما یه هفته میشد که اونو ندیده بودم . 

نمیدونم اصلا یادش بود منم تو اون خونه دارم زندگی میکنم؟

قبلا خیلی هوامو داشت اما چند ماهی میشد که اخلاقش به کل عوض شده بود . میدونستم باز زن عموم زیر ابموزده .

باید بهش زنگ میزدم با اون کار مهران دیگه نمیتونستم تو اون خونه بمونم . 

باز تموم صحنه های شب قبل به یادم اومد . 

اگه بلایی سرم اورده بود ... وای خدا تنم از فکرشم به لرزه می افتاد ... میدوم چه به روز مهران اومد . خدا کنم چشماش چیزیش نشه .

صدای غریبی تو سرم پیچید که گفت: به درک هر چی سرش بیاد حقشه ...

چراغ سبز شده بود از عموم خبری نبود. تلفن همگانی کنار خیابون دیدم.

_ اقای قاسمی میشه نگه دارین من باید یه تلفن بزنم . 

نگاهی به من انداخت و گفت چشم .

حتما داشت به خودش میگفت : تو این دوره حتی بچه ها هم موبایل دارن تو نداری؟

داشت نگه میداشت که مانی تلفن همراهشو از تو کیف در اورد و داد دست من. 

_بیا نیمایی هر جا میخوای زنگ بزن .

دستشو با لبخند پس زدمو گفتم ممنون باید از بیرون تماس بگیرم .

از ماشین پایین اومدم وو کارت تلفن و به دستگاه زدم و

شماره همراه عمومو گرفتم بعد از چند تا بوق صدای خسته اونو شنیدم.

_الو؟

_سلام عمو منم نیما 

_مکثی کرد : سلام خوبی دختر 

_ممنونم . 

سکوت بینمون و شکستم و گفتم:

میخواستم بگم که من یه کار تمام وقت پیدا کردم دیگه از امشب خونه نمیام وسایلمم عصر میام میبرم 

_ به سلامتی باشه میسپارم زن عموت خونه بمونه . کاری نداری ؟ 

_نه خداحافظ.

بی خداحافظی گوشی رو روم قطع کرد . بغض گلومو فشار میداد . حتی نخواست بدونه کجا کار میکنم ؟ یا چه شغلیه؟ با صدای دختری پشت سرم به خودم اومدم.

_اقا زودتر ما هم میخوایم تلفن بزنیم .

در حالی که به زور جلوی اشکموگرفته بودم سوار ماشین شدم و گفتم بریم .

انگار مانی هم متوجه ناراحتیم شده بود چون تا رسیدن به عمارت بی هیچ حرفی اروم نشسته بود .

تو دلم غوغایی بوداصلا دوست نداشتم دیگه پامو تو اون خونه بزارم . اما میدونستم اگه نرم باز زن عموم یه الم شنگه دیگه به راه میندازه .


وارد عمارت شدیم باز از قشنگی اونجا دلم اروم گرفت و همه غم و غصه امو از یاد بردم .

رو به مانی گفتم میای مسابقه دو ؟

با هیجان گفت: جانمی ..من عاشق مسابقه ام

چشمکی بهش زدمو گفتم: پس بزن بریم . از بین درختای بید مجنون با سرعت گذشتیم . از عمد خودمو عقب انداختم . 

میخواستم با همه وجود هوای سرد پاییزی ببلعم . تا از سردیش وجود اتش گرفتم کمی اروم بگیره .لب ابگیر رسیده بودم کنارش نشستمو دستمو فرو کردم توش . 

از سردی اب همه بدنم به لرزه افتاد . چه تلخ بود حس تنهایی .


تو حال غریب خودم بودم مشتی اب به صورتم پاشیده شد . از سردیش با شک چشم باز کردم.

صورت خندون مانی جلوم بود اومد بازم روم اب بپاشه که جا خالی دادمو افتادم دنبالش . اونم با شادی جیغ میکشید و میگفت: اگه تونستی منو بگیری نیماییی....

با خودم گفتم با وجود مانی تنهایی معنایی نداره .. باید همه وجودمو به این بچه میسپوردم . تنها راه فرار از فکر بی کسی همین بود .

با یه جست مانی رو زدم زیر بغلمو به از پله های عمارت رفتم بالاو با شادی گفتم: دیدی گرفتم ...

سرمو اوردم بالا که با ادوارد روبرو شدم اما اینبار لبخند محوی روی لباش بود و سلام ارومی داد .

با تعجب بهش سلام کردم 

مانی مشت ملایمی به شکم ادوارد زدو گفت : چطوری ادی جون 

که اونم با خنده گفت : خوبم مانی جون .

جالب بود فکر نمی کردم ادوارد خندیدنم بلد باشه از بس که عبوس بود .

دوباره جدی شد و رو به من گفت : بفرمایید .. داریم میز نهار رو میچینیم . 

با مانی به سمت دستشویی رفتیم. دست و رومونو شستیم و سر میز حاضر شدیم .

چند مرد کت و شلواری بالا سرمون ایستاده بودن تا از هر غذایی که میخواستیم 

برامون بکشن .

مانی با دین لازانیا دستاشو بهم کوفت و گفت : اخ جون لازانیا عشق من .

مردی بشقاب اونو مالا مالا از لازانیا کرد و اون مشغول خوردن شد .

رو به ادوارد گفتم: اقای بهداد نمیان؟

گفت: نخیر .ایشون سر پروژه مجتمع خلیج فارس هستند . تا شب برنمیگردن .


سکوت کردم و ترجیح دادم از بین کلم پلو شیرازی و مرغ بریون شده .همون لازانیا رو بخورم تا هم مزاشو بچشم هم مانی رو خوشحال کنم .

واقعا که عجب لازانیایی بود قبلا یه بار خورده بودم اما این کجا و اون کجا...

تو حین خوردن نگاهی به اطرافم انداختم .

رو دیوار بلند شومینه عکس دونفره ای ازآقای بهداد و مانی به زیبایی قاب شده بود . یکم کنجکاو شدم اخه هیچ عکسی از مادر مانی به درو دیوار نبود . حتی اسمی هم از اون برده نمیشد .

باید زن زیبایی میبود چون مانی به اقای بهداد نرفته بود پس قاعدتا بید به مادرش رفته باشه . 

همونطور که غذا میخوردیم به مانی گفتم: چرا عکس مادرت رو به دیوار نزدین.

به جای مانی ادوارد با لحن بدی گفت: این به شما مربوط نمیشه اقای وحدانی . 

لطفا از این به بعد در مسایلی که به شما مربوط نمیشه دخالت نکنید .

سرخورده بقیه لازانیامو کوفت کردم و از سر میز بلند شدم .مانی هم پشت سر من بلند شد و به همراه هم به اتاقش رفتیم . 

تو اتاق مانی خودشو انداخت رو تخت و گفت: یه بار من به بابا سیاوش گفتم چرا عکس مامان بهناز و نمیزنی به دیوار ؟

با عصبانیت بهم گفت : عکس مرده رو به دیوار نمیزنن. دیگه هم حق نداری درباره مامان بهنازت حرف بزنی. اون مرده و رفته زیر خاک.

_ نیمایی بنظرت چرا بابام اینو گفت؟ 

با این حرف مانی بیشتر کنجکاو شدم یعنی چه خطایی از اون زن سر زده بود که اقای بهداد دربارش این حرفو زده بود . مطمئنن این حرفش از سر عشق نبود .

نمیدونستم به مانی چی بگم .

_ ببین مانی جون حتما بابا سیاوشت نمیتونه مرگ مادرتو باور کنه واسه همین دلش نمیخواد عکسی از اون به دیوار باشه یا حرفی در باره اون بشنوه .

با اینکه خودمم حرفمو قبول نداشتم مجبور بودم واسه دلداری مانی اینو بگم.

دستی روی موهاش کشیدمو گفتم حالا مثل یه بچه خوب بگیر بخواب تا منم یه دوش بگیرم . 

مانی اخمشو توهم کردو گفت: خواب نه . من یکم جی تی ای بازی میکنم تو برو حموم.

ساکم گوشه اتاق مانی بود . حوله و لباسامو برداشتم و رفتم تو حمام.

وان بزرگ سفیدرو که وسط کاشی های مشکی زمین میدرخشید پر از اب 

گرم کردم .

سینه هامو از اسارت بانداژ رها کردمو تن خستمو به گرمی اب سپردم . 

اونقدر خسته بودم که چشمام اروم بسته شد .

نمیدونم چند ساعت اون تو بودم که با تکون های دستی چشمامو باز کردم . 

مانی رو دیدم که با مذی گری داره میخنده . 

تازه متوجه شدم که بی لباس جلوش تو وان نشستم . سریع برشگردونمو گفتم ااا مانی این چه کاریه . چرا در نزدی؟


مانی همونطور که پشتش به من بود با خنده یواشکی گفت: در زدم اما نفهمیدی. 

در حالی که حولمو دورم میپیچیدم گفتم: خوب حالا چی کارم داشتی ؟

با لحن بامزه ای گفت : به خدا من کاریت نداشتم نیمایی . بابا سیاوش کارت داره 

با شنیدن اسم بهداد هول کردم با عجله مانی رو از حموم بیرون کردمو گفتم بگو الان میام .


دوباره بانداژ و بستمو این بار کت اسپرت سفید همراه جین ابی مو پوشیدم .

بدون اینکه موهاموخشک کنم از اتاق خارج شدم . پشت سرم مانی اومد بیرون و گفت : نیمایی جیگر شدیا .

از حرفش خندم گرفت . کلا حرفایی میزد که از سنش بزرگتر بود . دم اتاق بهداد رسیدم در زدم . 

اجازه ورود صادر شد . 

وقتی وارد شدم بهداد پشت پنجره بزرگ رو به ابگیر ایستاده بود . 

بلوز و شلوار سفید رنگ کتون پوشیده بود . نمیدونم چه اصراری داشت از این رنگ استفاده کنه ؟

رنگ سفید باعث می شد ادم حس دلشادی و ارامش بکنه در واقع رنگ سفید نماد جوانی و تحرک بود اما هیچ کدوم از این حالتا توی سیاوش دیده نمیشد . 

اما نه یه خاصیت دیگه هم داشت که من فراموش کرده بودم اونم سرد و تو خالی بودنه این خیلی به شخصیت اون میومد .

در حالی که شخصیت بزرگی به نظر میومد یه حس سرد و خالی بودن از زندگی تو ادم به وجود میاورد . 

لحظه ای به خودم اومدم دیدم خیره به من چشم دوخته بود . 

با شرمندگی سرمو پایین انداختمو سلام کردم : با لحن تمسخر امیزی گفت:

_تموم شد؟

خودمو زدم به نفهمی و گفتم: چی؟

که این بار با لبخند کمرنگی گفت: ارزیابی من . 

حالا چی دست گیرت شد؟

به چشمای قهو ای خوشحالتش نگاه کردمو گفتم: ببخشید قصد جسارت نداشتم.

اما اون ول کم نبود میخواست بدونه دربارش چه فکری کردم .

منم خجالت و گذاشتم کنار و از این فرصت استفاده کردم.

_اقای بهداد چرا رنگ سفید و انتخاب کردین.

چشماشو کمی تنگ کرد و گفت تو چی فکر میکنی؟

چند قدم بهش نزدیک شدمو گفتم: بنظر من شما دارین شخصیت سرد و خالی از زندگیتونو پشت ارامش و نشاط رنگ سفید قایم میکنید .


یکتای ابروشو مثل مانی داد بالا و گفت : افرین مثل اینکه روانشناسم هستید. دیگه چی از شخصیت من میدونی؟

کنارش رو به ابگیر ایستادمو وگفتم: 

اینکه عاشق قدرت هستید و شخصیت جاه طلبی دارین . 

و البته جز خودتون به کسی اهمیت نمیدین حتی به پسرتون در واقع یک ادم کاملا خود خواه. 

همینطور عاشق هنر و فرهنگ یونان باستان . و در کل ادم هنر دوستی هستید .


پوز خندی زد و گفت: اینم از تو اون کتابای روان شناسی رنگت یاد گرفتی؟

با قاطعیت به چشماش خیره شدمو گفتم: نه ازشواهد عینی تو زندگیتون اینا رو فهمیدم.

چشاش برقی زد و گفت: میشه بگی چه شواهدی؟

به سمت باغ اشاره کردمو گفتم : از مجسمه "ارس"که معرف به خدای جنگ ویکی از سه رب النوع بزرگ در یونان باستان به شمار میرفته میشه فهمید عاشق قدرت و جاه طلبی هستید .

ازمعماری خونه و همینطورسفالینه های قدیمی و تابلو های نقاشی معلومه هنر مردم یونان رو خیلی دوست دارید .

با دیدن نگاه خیرش ساکت شدم که گفت: خوب و از کجا متوجه شدی جز به خودم به هیچ کس اهمیت نمیدم؟

این بار حرف اقای محتشم به یادم اومد گفتم : از اونجا که از پسرتون که باید عزیزترین کستون تو این دنیا باشه غافل موندین .

اینبار با کمی خشونت در صداش گفت: و از کجا میدونی غافل بودم؟

منم با همون لحن گفتم : از اونجایی که حتی یه بار به مدرسش سر نزدین ببینین وضعیتش چطوره .

چرا مرتب شما رو مدرسه میخوان . یا چرا مانی این کارای عجیب غریب و تو مدرسه انجام میده .

شما کارتون و به احتیاجات روحی و روانی پسرتون ترجیح دادید . 

یه پسر اونم تو سن مانی که حتی مادریم بالا سرش نیست تا دست نوازش به سرش بکشه ....نیازهای شدید عاطفیشو کی باید بر طرف کنه؟ منه پرستار؟ یا شما که پدرشید؟


حرفم که تموم شد تمام بدنم داشت از خشم میلرزید .

بهداد و دیدم که بهت زده منو نگاه میکرد . وقتی دید دارم نگاش میکنم شروع کرد به دست زدن و گفت : براوو... پسر جون تو باید جای هنر وکالت میخوندی . یادم باشه اگه به وکیل احتیاج پیدا کردم حتما خبرت کنم. و بعد یهو از کوره در رفت و گفت: تو از زندگی من چی میدونی پسر .. از مانی .. یا مادرش ؟ 

شب تا صبح سر این ساختمونا با بنا و عمله سرو کله زدم تا خودمو به اینجا رسوندم . سگ دو زدم تا وسایل رفاه و اسایش مانی رو فراهم کنم .

اون وقت تو منو اینطور مواخذه میکنی؟

سرمو انداختم پایین و گفتم : منو ببخشید . نمیخواستم ناراحتتون کنم .

اما مانی بیشتر از اینکه به پول احتیاج داشته باشه به محبت پدرش محتاجه .

شاید اگه مادرش بودکمی از این نیاز برطرف میشد اما حالا که اون نیست....

بهداد دوباره پوزخندی زدو گفت : مادرش ؟ اون بود و نبودش یکی بود ...

منتظر موندم حرفشو ادامه بده سخت تو فکر فرو رفته بود . 

خواستم از اون حال و هوا درش بیارم گفتم: راستی من از امروز تو خونه به مانی درس میدم .

سرشو اورد بالا و گیجنکاهم کرد منم همه ماجرای مدرسه رو واسش تعریف کردم . 

وقتی حرفام تموم شد واسه اولین باراز سر قدر شناسی نگاهی بهم انداخت و گفت : ممنونم از زحمتی که کشیدی.

گفتم: وظیفم بود .

از روی مبل سفیدش بلند شد و به سمت بار توی اتاقش رفت , شیشه مشروبی برداشت و در لیوانای مخصوصش ریخت و به سمت من اورد و داد دستم .

با اکراه از ش گرفتم .

گیلاسشو زد به مال منو گفت: میخورم به سلامتی دوست جدیدم اقا نیما.

یه نفش همه مشروب و سر کشید . نگاهی به من که هنوز گیلاس به دست روبروش ایستاده بودم انداخت و گفت چرا نمیری بالا؟

سرمو انداختم پایین و گفتم من اهل مشروب نیستم . در واقع اعتقادی بهش ندارم .

متعجب نگام میکرد یدفعه گفت یعنیتا حالا تو عمرت لب به مشروب نزدی؟

تو چشاش که یکم خمار شده بود خیره شدمو گفتم: نه حتی یه بار .

خندید و با دست چند بارمحکم به کمرم زد و گفت: بابا مومن .

باخدا . نماز خون . به قیافه سه تیغت نمیخوره که اهل خدا و پیغمبر باشی .

این بار من لبخندی زدمو گفتم : ظاهر من همیشه گول زن بوده.

در حالی که دستشو دور شونه هام حلقه میکرد گفت : اره واقعا . 

اون روزی بود از نردبون افتادی تو بغلم شده بودی عین دخترا خیلی قیافت خنده دار شده بود نیما . 

از حرفش رنگ از روم پرید . 

که گفت: اها همینجوری رنگت پریده بود و زد زیر خنده .

منم همراش خندیدمو گفتم :اره همه بهم میگن خیلی شبیه دخترام حتی بعضی کارام .

خندش شدت گرفت و گفت: نکنه دوجنسه ای و خبر نداری .

منم با همون لحن گفتم: شاید اقای بهداد .

با دست صورتمو گرفت تو دستشو تو چشام نگاه کرد و گفت : بهداد نه سیاوش . از این به بعد بهم بگو سیاوش . باشه؟ 

گفتم: اخه نمیشه شما بزرگترید باید احترام گذاشت.

گفت: احترامو ولش کن تو الان دیگه دوست منی وکیلمی و پرستار بچمی .سکوت کردم .

گفت: یه بار بگو تا عادت کنی ..بگو 

با کمی خجالت گفتم :چشم ... سیاوش 

با لبخندی گفت: افرین من سیاوش تو نیما 

بعد یدفعه با پشت دست صورتمو ناز کرد و گفت: چه صورت نرمی داری نیما انگار نه انگار که روش تیغ کشیده شده. چی کار میکنی این قدر نرمه؟

خودمو بی تفاوت نشون دادمو گفتم : هیچ کار ...

متعجب نگام کرد .

با لبخند گفتم : اخه اصلا تیغی روش کشیده نشده . من از بچگی تا الان از نعمت ریش و سیبیل محروم بودم .

با این حرفم بلند خندید و گفت : پس کوسه ای مثل بعضیا هان؟

منم خندیدمو گفتم اره ....

صدای تلفن همراهش خندمونو قطع کرد . من از جا بلند شدم و گفتم :من دیگه میرم پیش مانی .

اونم موبایلشو برداشت و گفت : باشه تا بعد . و تلفنشو جواب داد .

از در که خارج شدم نفس راحتی کشیدم وقتی دستشو کشید رو گونم داشتم از ترس میمردم . 

ساعت پنج و نیم عصر بود اسمون تقریبا تاریک شده بود .


دستی به موهام که هنوز مرطوب بود کشیدمو به سمت اتاق مانی راه افتاد.

صدای موزیک اعصاب خورد کن راک فضای راهرو رو پر کرده بود هرچی به اتاق مانی نزدیک تر میشدم صدا هم بلند تر میشد.


شخصیت سیاوش گیجم کرده بود .نمیدونم بخاطر خوردن اون مشروب اینطور شنگول شده بود یا واقعا ادم شوخ طبعی بود . 

واقعا شخصیت پیچیده ای داشت. یدفعه عصبانی میشد تو اوج خشم یهو میخندید یا کلا رنگ عوض میکرد و تو قالب یه ادم شوخ ظاهر میشد . 

.

کناراتاق مانی رسیده بودم که صدای موزیک قطع شد. 

تا در و باز کردم صدای ترسناکی اومد و همزمان قیافه وحشتناکی مثل جسد زیر خاک مونده با چشمای قرمز و دهن پر خون به چه بزرگی تو فضای تاریک اتاق به سمتم اومد . از ترس چسبیدم به دیوارو چشمامو بستم وشروع کردم به داد زدن و جیغ کشیدن . انچنان دادی میزدم که فکر کنم صدام تا هفت تا عمارت اونورترم رفت . یهو حس کردم دستای جسد دور گردن و بازومه و میخواد منو بکشه . 

جرات نداشتم چشامو باز کنم .همونطور با دستام میخواستم اونو از خودم دور کنم . اما فشار دستای اون زیاد تر میشد دیگه داشتم راست راستی گریه میکردم .

یدفعه سیلی محکمی به صورتم خورد و پشت سرش اب یخی رو سرم خالی شد. 

اینبار از شوک صدام بند اومد و چشام تا اخرین حد گشاد شد .

دیگه خبری از اون جسد نبود .

بجاش چشای درشت و قهوه ای سیاوش بود که داشت منو با خنده نگاه میکرد . مانی هم کنارم بدون پیرهن با خطای قرمز و سیاهی که رو صورتش کشیده بود با چشمای به اشک نشسته داشت صورت منو خشک میکرد . 

با اکراه به اطراف نگاه کردمو با لکنت زبون گفتم: کوش؟ کجا رفت ؟

سیاوش در حالی که کمکم میکرد از رو زمین بلند شم با خنده گفت: 

کشتمش . اونم با کنترل تلویزیون .و بلند شروع کرد به خندیدن .

_اخه پسر تو که ابروی هرچی مرد بود بردی . اگه خودتو میدیدی عین دخترا بالا پایین میپریدی و جیغ میکشیدی و کم مونده بود گریه کنی.


در حالی که هنوز حالم جا نیومده بود با شرمندگی گفتم: ببخشید ....

دست خودم نبود بد جوری ترسیده بودم قیافه به اون وحشتناکی حتی تو فیلمم ندیده بودم. 

اینبار مانی جلو اومد و لیوان اب قند ی که ادوارد اورده بود به خوردم دادو گفت: نیمایی بخشش ....نمیدونستم با دیدن مرلین منسون میترسی . 

نگاش کردم گفتم : کی؟... یعنی میخوای بگی اینی که من دید



بازدید : 166

چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 10:30 | نویسنده : محمد
ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


.: Weblog Themes By Skin98 :.

درباره وبلاگ

درود بر تو دوست عزیز ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ به کلبه غم و اندوه من خوش آمدی ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ رمان - عکس - موسیقی نرم افزار - اس ام س عاشقانه اس ام اس خنده دار نوشته های عشقولانه همه نوع تصاویر از عاشقانه تا خنده دار و با مزه و هزاران مطالب دیگر را در این جا پیدا کنید ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ تبادل لینک در این وبلاگ ازاد است ولی ابتدا باید توسط پنل ثبت نام در بالای صفحه اصلی عضو وبلاگ شوید و برام کامنت بذارید ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
ایدی مدیر
امکانات
چاپ این صفحه

پشتیبانی
قالب طراحی سایت
ُ