close
تبلیغات در اینترنت
رمان نیما قسمت چهارم

عشق شکسته , broke love
قسم به زندگی که مرده قسم به مرگ اون شهید قسم به قصه دلو که آخرش سر نرسید
قالب وبلاگ
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 8
--------------------------------------------

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 23
کل نظرات : 2
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 75 نفر
باردید دیروز : 0 نفر
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 75 نفر
بازدید ماه : 142 نفر
بازدید سال : 245 نفر
بازدید کلی : 8,486 نفر
عضویت در خبرنامه

لینک های مفید
جستجو

رمان نیما قسمت چهارم 


تو حال خودم بودم که صدایی گفت: چه غمگین میخونی نیما ....دلت از کجا گرفته که اینطور سازتو به عزا نشوندی؟ دستم رو قلبم بود یهو بی اختیار گفتم : وای ترسیدم ...برگشتم دیدم شایان با گیتاری روی شونش کنارم ایستاده ..با لبخندی روی لب گفت : ببخش ترسوندمت؟ خودمو جمع و جور کردم و گفتم: نه بی تعارف نشست کنارمو گفت: منم مثل تو بیخواب شدم اومدم بیرون با خودم خلوت کنم که دیدم صدای گیتار میاد... دنبالشو گرفتم اومدم دیدم تویی...جالبه که اینقدر قشنگ گیتار میزنی و میخونی ... چون اکثر دخترا توانایی اینوندارن که همزمان این دوکارو با هم انجام بدن...با این حرفش دهنم باز موند ...اخه از کجا فهمیده بود من دخترم ؟خودمو زدم به اون راه و گفتم: چی میگی شایان حالت خوبه ؟دختر کجا بود ؟ منظورت چیه؟با چشمای سبزش که حتی تو اون تاریکی هم برق میزد نگام کرد و گفت: یعنی میخوای بگی من اشتباه کردم ؟_معلومه که اشتباه کردی... درسته ظاهرم غلط اندازه اما من یه پسرم ...یهو خواست دستشو بزاره رو سینه هام که با دستم روشونو پوشوندم ...با لبخندی گفت: پس ینا چیه؟ فکر نکنم پسرا از این چیزا داشته باشن ...کلافه شده بودم نمیدونستم چی بهش بگم..._تو .. از کجا فهمیدی؟ _وقتی منو تو بغل گرقته بودی و داشتی خون صورتمو پاک میکردی دستام خورد بهش و فهمیدم ..._اما اخه؟_اره اونا رو خیلی سفت و محکم بستی اما یادت باشه من یه پزشکم حتی اگه دستم به اونجا نمیخورد از رو قیافه ورفتارت متوجه میشدم که دختری... اما اخه چرا داری وانمود میکنی پسری؟ _من....من مجبورم.. _چرا ؟ خواهش میکنم بگو ...قول میدم به کسی نگم ...بهم اعتماد کن ...تو چشاش نگاه کردم دلم میخواست با یکی درد دل کنم دیگه داشتم میترکیدم دلمو به دریا زدمو گفتم:_ من دنبال کار میگشتم .. اونجایی که میخواستم برم فقط مردا رو استخدام میکردن چون صاحب اونجا که سیاوش باشه از زنا متنفره...واسه همین منم از سر احتیاج خودمو اینطوری کردم تا بتونم پرستار مانی بشم ... حالام چون به مانی وابسته شدم نمیتونم از اونجا بیام بیرون ...شایان با قیافه متفکر منو نگاه میکرد _باورم نمیشه که سیاوش نفهمیده باشه تو دختری... اخه مگه میشه صورت تو به این ظریفی ... قد و هیکلتم به پسرا نمیخوره اخه..._اما اون فکر میکنه من پسرم چون شناسناممو دیده وطوری نقش بازی کردم که شک نکنه ..._جالبه اگه اینطوره باید بازیگر ماهری باشی ..._نه اینطورام نیست اگه بود تو هم فریب میخوردی..خندیدو گفت شاید بخاطر اینه که من با دخترا زیاد سرو کار دارم واسه همین سریع فهمیدم .. حالام نگران نباش اگه اینطور راحتی واسه منم یه پسر میمونی .. با خوشحالی ازش تشکر کردم خواستم بلند شم برم که گفت: کجا ؟ من تازه یه رفیق گیر اوردم که میتونه همپای گیتار زدنم بشه ... میخوای بزاری بری...بشین تا چند تا اهنگ با هم نزنیم نمیزارم بری...با اصرار اون نشستم و تا نزدیکای صبح با هم گیتار زدیمو خوندیم ..الحق که واسه خودش استادی بود اونقدر قشنگ میخوند که منو برد به عالم دیگه ای ... دیگه از غم و غصه و دلتنگی خبری نبود مخصوصا وقتی که اهنگ قریه "تو این زمونه عشق نمیمونه "رو خوند. با ادا و عشوه هایی که میومد از خنده مرده بودم ...تو همین حین صدای عصبانی سیاوش خندمو قطع کرد _خوب خلوت کردین و عشق و حال میکنین ... داشتیم اقا شایان ..تنها تنها ؟؟شایان کمی خودشو جمع و جورکرد و گفت: شرمنده سیاوش جان راستش اقا نیما میخواست برگرده ویلا من نذاشتم .. بعدم فکر کردیم شما خوابین وگرنه صدااتون میکردیم سیاوش گفت: مگه شما میذارین ادم بخوابه ؟ صدای سازتون چند تا ویلا اون طرف ترم میره ...شایان باز عذر خواهی کرد و گفت: همش تقصیر منه ببخشید اخه تازه یه همپای گیتار پیدا کردم خواستم بعد از مدتها هم نوازی انجام بدم ... نمیدونم چرا سیاوش این جوری شده بود .. بد خلق رو کرد به شایان و گفت خوب اگه اجازه بدیدن پرستار بچمو ببرم اخه مانی بد خواب شده دنبالش میگرده ...شایان از جا بلند شدو با سیاوش دست داد و گفت: خواهش میکنم اجازه ما هم دست شماست ... شب تون خوش...همونطور که پشت کرده بود برهبا کنایه گفت : سحر شما هم بخیر ...سریع گیتارو برداشتمو با یه نگاه از شایان خداحافظی کردمو پشت سر سیاوش رفتم سمت ویلا ...وارد ویلا که شدیم خواستم برم تو اتاق مانی که سیاوش گفت: کجا؟با تعجب نگاش کردم وگفتم: مگه نگفتی مانی...نذاشت حرفمو کامل کنم گفت : خواستم از شر این پسره راحت شم وگرنه مانی راحت خوابیده احتیاجی هم به تو نداره ...از لحن حرفش بد جوری ناراحت شدم ..داشت به سمت اتاقش میرفت یشو از یشت گرفتمو برش گردوندم سمت خودم و گفتم: چرا همش داری تیکه بارم میکنی هان ؟ مگه من چی کار کردم اینجوری میکنی ؟ خستم کردی...یقشو به زور از تو چنگم بیرون کشید و گفت : تو چته؟ یقمو چرا گرفتی ؟ بهت رو دادم پرو شدی؟ هان...با داد گفتم: بخاطر اون بوسه لعنتیه اره بخاطر اونه که داری این جوری تحقیرم میکنی؟ خودت خواستی نقش بازی کنم ....فکر کردی کی هستی هان کی؟ درسته من فقیرم ..بدبختم ..محتاج توام ..اما واسه خودم شخصیت دارم غرور دارم ...تو حق نداری با من اینطوری رفتار کنی.از خشم سر تا پام میلرزید و نفس نفس میزدم ..سیاوش اما فقط سکوت کرد بعدم بی هیچ حرفی راهی اتاقش شد .. داشتم دیوونه میشدم ...اخه چرا چرا....دوباره از ویلا زدم بیرون ....دوییدم سمت ساحل ... خودمو زدم به دریا اونقدر داد زدم و رفتم جلو که بیرمق شدم دلم خواست خودمو خلاص کنم از این زندگی نکبتب از این همه بیکسی....داشتم میرفت به عمقش چیزی نمونده بود اب شور دریا تا گردنم رسیده بود میخواستم جلوتر برم که دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و منو به عقب کشوند ... نه نمیخواستم دیگه زنده باشم اخه چقدر باید تحمل میکردم چقدر ... اما اون دستا با قدرت منو به سمت عقب کشید...صدای دورگه شده سیاوش به گوشم خورد که گفت: مگه دیوونه شدی؟ بیا بیرون ..میخوای خودتو غرق کنی؟با داد گفتم: اره میخوام خودمو خلاص کنم از این دنیای لعنتی متنفرم از پدر ومادرم که منو اوره این دنیا کردن بدم میاد ..از عموم که اونطور منو رها کرد حالم به هم میخوره ...از تو متنفرم که باعث شدی حس دوست داشتنو تجربه کنم ...ازت متنفرم سیاوش میفهمی متنفر.....ولم کم میخوام برم...همونطور که تقلا میکردم از دستش خلاص شم اون بی هیچ حرفی منو بلند کرد وانداخت رو شونه هاش و به سمت ساحل رفت ...در ویلا و با یه حرکت باز کرد و منو برد تو اتاقش و انداختم روی تخت و رفت بیرون...اونقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد...صبح با شنیدن صدا ی خنده شاد مانی از خواب بیدار شدم ..تمام تنم درد میکرد ... یه نگاه به خودم انداختم لباسام هنوزم نم داشت ... دشک روی تختم خیسه خیس بود ... گلوم به شدت درد گرفته بود ... با اون حالی که من خوابیدم اگه سرما نمیخوردم تعجب داشت ... خواستم بلند شم که در اتاق باز شد خودمو زدم به خواب ...از بوی عطرش فهمیدم سیاوشه .. اروم اومدسمت تخت یه چیزی گذاشت رو پاتختی ... بالای سرم ایستاده بود .احساس کردم با دستش موهامو داره نوازش میکنه ...نشست کنارم ... با انگشتاش کشید رو گونه هام....اروم لبامو لمس کرد اما یهو عقب کشید و به سرعت از رو تخت بلند شد و رفت بیرون....خدایا چرا این جوری میکرد ... اروم چشمامو باز کردم دیدم یه لیوان شیر داغ گذاشته کنار تخت ...با درد بلند شدمو لیوان و برداشتم ...از داغی اون گرمای مطبوعی تو بدنم پخش شد ...دیگه صدای خنده مانی نمیومد معلوم بود رفته بیرون ویلا بازی کنه...از اتاق رفتم بیرون از تو ساکم که تو اتاق مانی بود لباسامو برداشتمو رفتم سمت حمام تا یه دوش اب گرم بگیرم بلکه کمی سر حال بیام ...بانداز سینه امو باز کردم دلم براشون سوخت چقدر باید زیر این بانداژ له و لوره میشدن اخه ...وان حموم پر از اب گرمکردموتن خستمو سپردم بهش ... کمی اروم شدم ..اما هنوزم تو فکر رفتار عجیب سیاوش بودم .. باید نسبت بهش بیخیال میشدم .. نیاید دوباره از کوره در میرفتم .. اگه گناه کاری اون وسط بود من بودم نه اون .... از وان اومد بیرون لباسامو پوشیدم و شدم همون نیمای گذشته ...از ویلا خارج شدم که دیدم مانی با سیاوش و فرنوش و شایان داره وسطی بازی میکنه ...با خنده دوییدم سمتشونو گفتم :ای بی معرفتا تنها تنها ... منم بازی ..مانی شوق زده دویید سمت منو گفت :جونمی نیمایی هم اومد ...نیمایی یار ماست ...فرنوش گفت اا قبول نیست شما سه تایین ...صدای بچه گونه ای گفت: منم بازی خاله جون به سمت صدا برگشتمو دیدم یه دختر مو فرفری خوشمزه همسنای مانی همراه زن ومرد تقریبا پنجاه ساله به سمتمون میومدن .. شایان گفت: به افتخار مامان و بابای گلم یه کف مرتب ...همگی دست زدیمو به اونا سلام کردیم .. شایان کپی مادرش بود وفرنوش مثل باباش ... خوب که به ما نزدیک شدند باهامون دست دادند ...مادر شایان گفت : واقعا نمیدونیم با چه زبونی ازتون تشکر کنیم ....ممنونیم که به بچه هامون کمک کردید ...سیاوش در حالی که هنوز دستای پدر شایان تو دستش بود گفت: اختیار دارید خانوم کاری نکردیم وظیفه بود ...پدر شایان گفت پس افتخار بدید ناهار در خدمتتون باشیم قراره من از اون جوجه کبابای معروفم درست کنم .. همراه ماهی قزل الا...سیاوش با خنده دست اونو فشرد و گفت زحمت نمیدیم...که این بار مادر شایان گفت: اختیار دارید شما رحمتید ...خوب تا شما بازی میکنید منو شهرام بیریم غذا رو اماده کنیم ...سیاوش سری خم کرد و گفت : پس شامم دعوت من وگرنه قبول نمیکنم ...پدر شایان با خنده دستشو اورد بالا و گفت :ما تسلیم حالا چرا میزنی...همگی از کار شهرام خان خندیدم ...اونا رفتند و دختر موفرفری موند پیش ما ...مانی داشت ازش میپرسید اسمت چیه که فرنوش صداشو صاف کرد و گفت: این موفرفری خوشکلو که میبینید بهارک شیطونک خالشه .... هفت سالشه ....اومده یه چند روزی پیش ما بمونه ... دستامو با شوق زدم بهمو گفتم خوب جمعمون جمع شد بیاین بریم وسطی که دلم واسش لک زده ...دوتا گروه شدیم شایان منو و بهارک و انتخاب کرد سیاوشم فرنوشو مانی رو ...قرار شد فرنوش و سیاوش توپ بندازن و ما وسط باشیم .. تو اون هوای افتابی کنار دریا رو ماسه های داغ واقعا این بازی می چسبید ...فرنوش با بدجنسی توپ و محکم زد زد به کمر شایان و اون رفت بیرون بهارکم که همون اول باخت .. حالا من مونده بودم....باید پنج تا ضربه رو رد میکردم تا دوباره یارام بیان وسط...هر دوشون سریع و محکم توی و پرت میکردند .. چهارتارو راحت رد کردم اما اخریشو فرنوش اونقدر محکم و سریع پرت کرد تو صورتم که دماغم پر خون شد ... یه لحظه منگ رو ماسه ها افتادم که شایان سریع دویید سمتمو دستشو گذاشت بالای بینیم .. ورو به فرنوش که از ترس دستشو رو دهنش گذاشته بود داد زد برو یخ بیار ...مانی و بهارک بالا سرم نگران نگام میکردن ..مانی هی میگفت : نیمایی دماغت داره خون میاد ...وایی نیمایی .... بابایی نیمایی خونی شده ..قبل ازاینکه فرنوش برسه سیاوش با یه بطری اب اوومد بالا سرم...بین ابروهاش گره سختی افتاده بود با کمک شایان منونیم خیز کرد ... اب بطری رو ریخت به سرمو و همزمان خونای بینیمو با دستاش پاک کرد و گفت :همیشه میخوای قهرمان بازی در بیاری .. اخه کی توپ و با صورتش میگره هان؟از حرفش لجم گرفت بی اختیار رو به شایان گفتم : میشه یه دستمال از توجیب شلوارم بیرون بیاری ...شایان با نگاهی به سیاوش گفت: البته ...و دست کرد تو جیب شلوارم دستمالمو بیرون اورد...دیدیم که چشمای سیاوش از خشم برقی زد... بطری روکه ابش تموم شده بود به سمت دریا پرت کرد و با خشم سرمو گرفت و به عقب کشید .و گفت :سرتو بگیر بالا خونش بند بیاد ....و دستمال و از دست شایان گرفت و محکم باهاش بینیمو فشار داد ... شایان اومد حرفی بزنه اما با دیدن قیافه سیاوش حرفشو خورد و به سمت فرنوش که یخ به دست به سمتمون میومد رفت ... سیاوش کیسه یخ رو از فرنوش گرفت و با تشکری اونا رو گذاشت رو پیشونی من و گفت بگیرش ...فرنوش ناراحت گفت: شرمنده اقا نیما فکر میکردم مثل قبل جاخالی میدید اما...با لبخندی گفتم: شما اونقدر ماشالله تند و فرز زدید که من نفهمیدم چی شد ...این با سیاوش گفت : خودتوناراحت نکن فرنوش جون بازی اشکنک داره سر شکستنک داره ... با این که حس بدی با حرف سیاوش بهم دست داد اما واسه اروم شدن فرنوش گفتم : اره دیگه بیخیال فدای سرتون ...فوقش اگه شکسته باشه با یه عمل زیبایی از روز اولشم قشگ ترش میکنیم .. با این حرفم همشون خندیدند ... کم کم خون بینیم بند اومد و ما دوباره مشغول بازی شدیم که تو همین موقع شهرام خان اومد و مارو صدا زد.._بچه ها بیاید که جوجه ها و ماهی ها دارن صداتون میکنن...به سمت ویلای سر سبز اونا رفتیم... تو حیاط پر گل ویلا میز غذا چیده شده بود مشخص بود که مادر شایان از اون زنای هنرمنده .. همه چیزو باسلیقه چیده بود گلدونی هم ازگلای باغ پر کرده سر میز گذاشته بود ...غذا تو محیط خیلی شاد صرف شد و قرار شد بعد از ناهار بریم قایق سواری .. ساعت سه بود که به سمت اسکله رفتیم .همه جا پر بود از تبلیغ کنسرت گروه موسیقی محلی که تو قایق بزرگی وسط دریا برگزار میشد...با هر بدبختی بود سیاوش از بین جمعیت رد شد و رفت بلیط کنسرتو خرید ... وای موقع سوار شدن خنده دار بود دختر و پسر به هم تنه میزدند .. فحش میدادند جیغ میکشیدند یه اوضاعی بود ...اینبارم سیاوش و شایان زدن تو صف و سوار قایق شدند .. منو فرنوش مانی و بهارک و بلند کردیمو دادیم به به اونا .. مادر شایانم با زور شهرام خان وارد شد...مونده بود من و فرنوش که بین جمعیت داشتیم له میشدیم ...شایان از بالای قایق صدامون زد و گفت شما هم بیاین تا منوسیاوش بکشیمتون بالا ... فرنوش سرخوش دستشو داد به شایان و سیاوش اونا هم با همه قدرت کشیدنش بالا ... حالانوبت من بود اما اینبار سیاوش چیزی به شایان گفت که اون رفت عقب ...من موندم و سیاوش وقتی دستامو تو دستش گرفت یه حال عجیبی شدم شرمی همه وجودموگرفت ... خیلی راحت منو کشید بالا لحظه اخر اومد دستشو بزاره زیر بغلمو کامل منو بکشه داخل قایق که اگه این کارو میکرد قشنگ سینه هام میومد تو دستش یهو خودمو کشیدم عقب که نزدیک بود پرت بشم پایین که سیاوش این بار دست انداخت دور کمرمومنو کشید سمت خودش که هردو باهم پهن شدیم کف قایق از این صحنه همه زدند زیر خنده ...خلاصه رو صندلیا وسط قایق نشستیم هنوز کلی ادم پایین وایساده بودند و داد میزدند که ما هم میخوایم سوار شیم ... اما دیگه ظرفیت تکمیل بود و مجبور بودند تا سانس بعد صبر کنند ...تا کمی ازاسکله فاصله گرفتیم نوای تند موسیقی بندری همه رو شاد کرد ...خواننده که مرد قد کوتاه و کچلی بود از همه خواست همراه با موسیقی دست بزنندو شادی کنند ... درست مثل یه عروسی بود شهرام خان که قر تو کمرش خشک شده بود بعد از چند دقیقه وایساد وسط ما و شروع کرد بندری رقصیدن .فریده خانمم مادر شایان عین بندریا کل میکشید و سرخوش واسه شوهرش دست میزد ...شایان وفرنوشم به پدرشون ملحق شدند ... خواننده از دیدن اونا حسابی شارژ شده بود و با حال تر میخوند ... مانی و بهارکم بامزه خودشونو اون وسط تکون میدادند من که دیگه از خنده غش کرده بودم که فرنوش اومد دستمو گرفت و گفت یالا تو هم بیا یه تکونی به خودت بده ... شایانم از اون طرف سیاوشو میکشید وای اونجا شده بود سن رقص هر کی یه گوشه ای با خانوادش میرقصید ... از بس فرنوش منوکشید بالاخره بلند شدم ...یدفعه اهنگ کردی شد شهرام خان دست فریده خانمو گرفت اونم دست شایان .. شایانم دست .فرنوشم..اونم دست منوسیاوشم طرف دیگه من ومانی و بهارکم دوتایی بهم چسبیدن همه با هم شروع کردیم به کردی رقصیدن .. وای که چه حالی بهمون داد مدتها بود که همچین رقصی نکرده بودم ...چه خوشبخت به نظر میومدیم .. یه لحظه به شایان و فرنوش حسودیم شد که همچین پدر و مادر شادی داشتند...قایق که به اسکله نزدیک شد خواننده از حضار کلی تشکر کرد وخواست که دیگه حفظ ابرو کنیمو بشینیم تا حراست اونجا بهشون گیر نده ...از بس که رقصیده بودیم دیگه جون تو پاهامون نبود .. با خیال راحت رو صندلیامون نشستیم تا همه پیاده بشن بعد ما بریم پایین ... خیلی بهمون خوش گذشت .. اصلا فکر نمیکردم شهرام خان و فریده خانم اینقدر دل به نشاط باشن ...شبم سیاوش رفت گوشت کبابی گرفت و کنار ساحل بند و بساط کباب پهن کردیم ...شهرام خان یه شیشه شراب چند ساله که خودش انداخته بود اورد سر فره وگفت: با این کباب این شراب خوردن داره بخورید گارای وجودتون...همشون یکی دو پیکی زدند اما من فقط کباب خوردم که شهرام خان گفت:نیما جان قابل نمیدونی که نمیخوری؟گفتم : شرمنده... قصد جسارت نداشتم... امامن نمیخورم ... اهلش نیستم ...فرنوش با تعجب گفت: وا یعنی تا حالا لب به شراب و عرق نزدی؟سرمو انداختم پایین و گفتم : اگهراستشو بخواید نه .. علاقه ای ندارم ..فرنوش یکی ریخت وگفت:اینو باید از دست من بخوری اقانیما که خوردن داره ..باباجونم یه شرابایی میندازه که نگو نپرس اقا داداش پزشکم روش نظارت داره ...نتونستم دستشو رد کنم اونقدر التماس کرد که شایان گفت : حالا یکم بخور ببین چی هست خوشت اومد ...سیاوش گفت : عادت نداره یهو حالش بد میشه ولش کنین بچه ها ..نمیدونم چرا با این حرف سیاوش یهو دلم خواست بخورم استکانو از فرنوش گرفتمو گفتم میخورم سلامتی همتون و یه نفس دادم بالا ...وای که چه تلخ بود عین زهر مار ....چطور این زهر ماری رو اینا میخوردن وکلی عشق میکردن؟تمام گلوم داشت میسوخت همشون با این حرکت من یکی یه پیک دادند بالا ..دوباره یکی واسه من پر کردند ...چند دقیقه ای گذشت یه حال عجیبی بودم بیخودی خندم میگرفت ...سرم گیج میرفت تو حال خودم نبودم ...انگار بین زمین واسمون بودم ... شایان داشت واسمون گیتار میزد ... بقیه که از اونطرف اتیش داشت با چشمای خمار خوش حالتش منو نگاه میکرد ...چه رنگی داشت این چشما تو نور قرمز نارنجی اتیش عسلی شده بود ...گونه های برجسته اش از حرارت برنز شده بود اخکه دلم میخواست دستمو بکنم تو اون موهای لختش .....نمیدونم چی شد یهمو دلم اشوب شد حس کردم هر چی تو معدمه به سرعت داره از دهنم میریزه بیرون ...از جا بلند شدمو به سرعت دوییدم سمت دریا ...هرچی خورده بودم بالا اوردم ...چشام هیچ جا رو نمیدید فقط صدای دورگه شده سیاوش بود که میگفت : حقته...تا تو باشی لج بازی نکنی ...اخه تو که تا حالا نخورده بودی چرا زیاده روی کردی..؟و محکم با دستای مردونش بین دو کتفم میزد....چشام باز نمیشد به زور از جام بلند شدم اما همه چیزو دوتایی میدیدم...بین زمین واسمون معلق بودم ..صدای سیاوشو که از بقیه خدا حافظی میکرد و میشنیدم ... مانی متعجب اومد کنارمو دستمو گرفت و گفت: نیمایی چی شده حالت بده؟با بدبختی حواسمو جمع کردم و گفتم مانی امشب رو کمکت حساب میکنم ..منو ببر تو اتاقت و نزار بابا تیهو لباسمو در بیاره خودت این کارو کن ..نذار بابات بفهمه .......چند قدمی تلو تلو خوردم که مانی با دستای کوچیکش منونگه داشت ...یهو احساس کردم از زمین کنده شدم... اره سیاوش خودم بود که منوانداخته بود رو کولشو داشت میبرد ...چشمام دیگه بسته شد و چیزی نفهمیدم .... نور خورشید رو صورتم میتابید با سختی چشمامو باز کردم درد بدی تو سرم پیچید ..._کجا بودم ...چی به سرم اومده بود؟ .. لباسام عوض شده بود ...یادم افتاد به دیشب ......اخ که دستم پیش سیاوش روشده بود ... از جا به سرعت بلند شدم اطراف و نگاه کردم ..دیدم مانی اروم گوشه ای دیگه تخت خوابیده ... اروم صداش زدم _مانی ..مانی ... بلند شو ... کارت دارم ..مانی...چشاشو مالیدو بیدار شد و گفت:_نیمایی حالت خوب شد؟_ دیشب چی شد مانی؟ ... کی لباسمو عوض کرد ؟ بابات فهمید نه؟بد بخت شدم..._نه نیمایی جون منو دست کم گرفتی؟ با این حرفش قلبم یه کمی اروم گرفت _بگو چی شد دیشب..؟_دیشب بابایی انداختت رو کولشو با هم اومدیم سمت ویلا .. وای حسابی خنده دار شده بودی ..میزدی تو سر بابام ..موهاشو میکشیدی...شعر میخوندی ...اخرشم روش استفراق کردی که حال بابا سیاوشو به هم زدی انداختت وسط اتاق منو سریع رفت لباسشو عوض کنه منم دوییدم در اتاق و قفل کردم .. بابا سیاوش که برگشت دید در قفله هر کاری کرد باز نکردم ..الکی بهش گفتم میخوای نیمایی رو بزنی که روت استفراق کرده .. منم در و باز نمیکنم ...گفت میخواد فقط لباستو عوض کنه ..منم گفتم ساکش اینجاست خودم بلدم لباستو عوض کنم ... خلاصه هر چی بابا سیاوش اصرار کرد در و باز کنم نکردم... تا الانم چند بار اومده پشت در و رفته ...با شیطونی زد زیر خنده محکم گرفتمش تو بغلمو لپای تپل وخوشمزشو بوسیدمو گفتم: قربون مانی باهوشم برم .. صدای در اومد .. سیاوش بود .._مانی درو باز کن .. با نیما کار دارم ... نترس کتکش نمیزنم ..واسش شربت عسل اوردم .. درو باز کن..خودمو مرتب کردمو در و به روش باز کردم ... با شادی گفتم: سلام سیاوش خان صبح بخیر ..وقتی منو سرحال دید با کنایه گفت: ظهر شما هم بخیرنیما خان ...سرحال شدی..دیشب که خوب رو من بالا اوردی ... سرمو انداختم پایین و گفتم : ببخشید خوب دست خودم نبود ... لیوان شربتو داد دست منو گفت اینو بخور ...بعد اومد تو اتاق و گفت : ای مانی بلا حالا دیگه درو رو بابات میبندی هان ... و افتاد دنبال مانی که مثلا بگیره تنبیهش کنه ...مانی هم جیغ کشون از زیر دستش در میرفت ...پدر و پسر دور من میچرخیدند و جیغ و داد میکردند ..بالا خره سیاوش مانی رو گرفت و انداخت رو تخت اونقدر قلقلکش داد که مانی به غلط کردن افتاد...کمی که اروم شدند .. سیاوش رو به من گفت : وسایلتون و جمع کنید باید برگردیم ..مانی با اعتراض گفت: ااا بابا سیاوش هنوز چند روزم نشده .. تو رو خدا نریم...سیاوش دستی به موهای بلوند پسرش کشید و گفت ..منم دلم میخواد بیشتر بمونیم اما مادر بزرگت اومده.... تو که میدونی این یعنی چی؟مانی با چشمای گشاد شده گفت: وای بابایی حالا میخوای چیکار کنی؟ اگه مادر بفهمه دق میکنه ... _تو نگران نباش پسرم یه فکری میکنم .. قراره فقط یه هفته اینجا باشه ...از حرفاشون سر در نیاوردم .. وقتی سیاوش رفت بیرون گفتم مانی جریان چیه؟مانی که مثل ادم بزرگا تو فکر رفته بود گفت : نیمایی مادر بزرگم داره از هلند میاد ... اون نمیدونه مامان بهنازم مرده ... اگه بفهمه سکته قلبی رو زده .. اخه میگن خیلی مامانمودوست داشته ..._یعنی این همه سال نفهمیده که مادرت مرده؟ مگه میشه؟نمیومده به شما سر بزنه؟ تلفن نمیزده؟_نه... یه بار اومد ایران .. اما ما گفتیم مامانم همراه خانوادش رفته مسافرت خارج ... هر بارم تلفن میزد کیوان یکی از خدمتکارا صدای زنونه در میاورد و با هاش حرف میزد ... ... نمیدنیم این بارو چی کارش کنیم ..یهو نگاه مانی موذی شد و اومد نزدیک من و یه چرخ دور من زد و دویید باباشو صدا زد .._بابا سیاوش.. بابا.. بیا که پیداش کردم ... سیاوش در حالی که داشت به ما نزدیک میشد گفت:_چیه مانی ؟ چیو پیدا کردی؟مانی دست باباشو گرفت و کشید اورد کنار من و گفت : نیمایی میشه مامانم این جوری مادرم نمیفمه...با این حرف مانی وحشت زده گفتم : چی میگی مانی من با این ریخت و قیافه بشم مامان تو ؟سیاوش یکتای ابروشو داده بود بالا و خیره نگام میکرد... عین همونموقع که ازم خواست نقش عشقشو بازی کنم ... یه چرخ دورم زد ... یهو با یه دستش فکمو گرفت... صورتمو این برو اونبر کرد و گفت: اره فکر خوبیه .. ریش و سیبیل که نداری ...گونه هاتم برجسته است .. لباتم قلبه ایه .. بنظرم خدا تو خلقت تو اشتباه کرده تو با این همه ظرافت باید دختر میشدی نه پسر نیما ...با عصبانیت خودمو کشیدم عقب و گفتم :دوتاتون دیوونه شدین ..چطور میخواید یه پسر سبزه چشم عسلی رو به یه زن بلوند چشم ابی تبدیل کنید بعدش مادر بزرگت که خنگ نیست حتما میفهمه ...سیاوش با نگاه خیره ای گفت : مادرم بهنازو فقط شب عروسیم دید .. زیاد صورتشو یادش نیست .. فقط کافیه لنز ابی بزاری و یه کلاه گیس بلوند .. همین .. ابروهاتم که برداری احدی نمیفهمه که تو پسری باور کن ...خواستم از در اتاق بیرون برم که سیاوش گفت :بازم میخوای اخراج شی؟خواستم یه چیزی بگم که مانی دستامو گرفت واونقدر معصومانه نگام کرد که حرفم نیومد ...با عصبانیت گفتم : اره دیگه دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنید .. .یه بار باید نقش دوست پسرتو بازی کنم .. حالام که نقش زنتو ..حتما بعدم میگی نقش مادر بزرگتو بازی کنم هان؟سیاوش با لحن شوخی مثل اونموقع ها گفت: باور کن دیگه ازت چیزی نمیخوام ...فقط همین یه بار...کمکم کن ..اگه مادرم بفهمه حتما یه بلایی سرش میاد .. تو که دلت نمیخواد یه پیر زن اخر عمری دق مرگ بشه ...مردد گفتم : اما... اخه اگه مادرت فهمید چی؟ مانی با شوق پرید تو بغلمو گفت: مگه منو بابایی مردیم که مادر بفهمه .. نمیزاریم بفهمه نیمایی ... وسایلمونو برداشتیمو در ویلا رو قفل کردیم... از خانواده شایان هم خدا حافظی کردیم و رفتیم .میخواستم سوار ماشین بشم که شایان کارتی داد دستموگفت : این شماره همراه و مطب منه اگه یه زمانی دچار مشکل شدی به من خبر بده .. فرنوشم اومد کنار شایان ورو به سیاوش گفت: نکنه ما رو فراموش کنیدا تهران اومدید حتما به ما سر بزنید ...سیاوش سری تکون داد و گفت حتما شما هم بیاید شیراز ادرسو دادم خدمت پدرتون...نزدیکای ده صبح بود که راه افتادیم .. سیاوش و مانی صدای اهنگ و بلند کرده بودند و همراش میخوندند.منم یکمی که گذشت خسته از فکرای الکی خودمو باز سپردم دست تقدیرموهمراه اونا شروع کردم به خوندن...مادر سیاوش فردا شب ساعت سه میرسید وقت تنگ بود .. سیاوش بدون توقف یه سره تا شیراز روند ... خسته و خورد نزدیکای نه صبح رسیدیم .مانی رو که خوابش برده بود از رو صندلی عقب بلند کردم ببرم تو اتاقش که چشماشو یو باز کرد و گفت:رسیدیم؟گفتم: اره خوشگلم رسیدیم.._ساعت چنده نیمایی؟_تقریبا نه و نیمه...از بغلم اومد پایین ورفت سمت سیاوش که داشت ساکا رو از ماشین میاورد بیرون و گفت: بابایی باید بریم واسه نیمایی لباس بخریم..سیاوش خندید و گفت : خودم میدونم اما بزار یکم خستگی بیرون کنم بعد میریم...همونطور که به سمت ساختمون میرفتیم یهو مانی ایستاد و گفت : وای بابایی ...سیاوش که از داد مانی ترسید برگشت و گفت: دیگه چیه مانی؟ مانی چشمکی به من زد و گفت: بابایی نیمایی که سینه نداره مثل مامانی...با این حرف مانی از خجالت داشتم سرخ میشدم که سیاوش با حالت متفکری گفت: راست میگیا حالا چطور واسه این نیما سینه درست کنیم؟خودمو زدم به عصبانیت و گفتم: حتما الان میگید باید برم سینه بکارم نه؟ من یکی نیستم .. اصلا چرا نمیرید یه دختر واقعی بیارید ..چیزی که فراونه دختر...اینبار سیاوش با لحن جدی گفت : اره دختر فراونه اما تا من زنده ام هیچ دختری حق نداره پاشو تو این عمارت بزاره .. از حرفش تنم لرزید مات نگاش میکردم که با خنده گفت: غصه نخور یه دوست جراح دارم الان زنگ میزنم میگم واسمون یه جفت پروتز سینه از نوع اعلاش اماده کنه .. تا تو هستی احتیاجی دختر نداریم نیما جان؟شاد و خندون با مانی رفتن تو عمارت .. ادوارد دست به سینه بالای پله های ایستاده بود ..بهمون خیرمقدم گفت و کمک کرد وسایلمون و ببریم تو اتاق ...سیاوش ادوارد و صدا زد و گفت : همه مستخدما رو جمع کن باید یه چیزی بهشون بگم.چند دقیقه ای طول کشید تا همه جمع شدند .. سیاوش بالای پله های توی سالن پزیرایی ایستاد و گفت:مادرم بعد از سالها داره امشب از هلند میاد و تا یه هفته اینجا میمونه ..میدونید که از مرگ همسرم اطلاعی نداره .. واسه اینکه دچار شوک قلبی نشه تا زمانی که اینجاست قراره نیما نقش همسر خدا بیامرز منو بازی کنه ..حواستونو جمع کنید مبادا سوتی بدین که فقط اخراج جواب این اشتباه شماست... اگه سوالی نیست برید سر کاراتون کمی با هم پچ پچ کردند و بعد با تعظیمی به سر کاراشون برگشتند ..تمام مستخد تما به من نگاه میکردند .اره والا نگاه کردنم داشت نیشخندو گوشه لبای تک تکشون میدیدم.. از فکر اینکه قرار بود بهم بگن خانم... یا بهناز یه حالی سرم اومد ... از یه طرفم خوشحال بودم که بعد از مدتها قرار بودمثل یه زن باشم ...دیگه کم کم داشت فراموشم میشد یه دخترم...سیاوش خسته رو به ادوارد گفت زود صبحونه رو بیار که داریم ضعف میکنیم .بعد از خوردن صبحونه کمی سرحال تر شدیم ...رفتیم لباسامونو عوض کردیمو به قصد خرید از عمارت زدیم بیرون... یه قیافه خنده دار این پدر و پسر واسه من ساخته بودند که بیا و ببین .. سیاوش لباس تابستونه بلند گل درشتی که داشت داد به من که بپوشم بعدشم یه دستمال گردن ساتن که تقریبا شبیه روسری بود کردند سرم .. خودشون که از خنده مرده بودند ..قبل از اینکه به بریم خرید رفتیم در خونه دوست سیاوش تا پروتز های سینه رو ازش بگیریم دم درشون هر کاری سیاوش کرد نرفتم داخل چون حتما میخواستند لباسامو در بیارن و خودشون واسم سینه هرو وصل کنن .. خلاصه سیاوش رفت وقتی برگشت دیدیم سینه هاش برجسته شده وای که منو نیما از خنده مرده بودیم .. خودش اما صداشو زنونه کرده بودو میگفت: ااا وا رو اب بخندین .. چه مرگتونه مگه تا حالا سینه به این قشنگی ندیدن ؟مانی حمله کرد سمت سیاوش و سینه های مصنوعی رو گرفت تو دستش.. و با هیجان گفت .. وای بابایی چه نرمه...سیاوش زد پشت دست مانی و باز با همون لحن گفت: دست تو بکش پسره بی حیا سینه هامو له کردی واییی...یهو دکمه های پیرهنشو باز کرد وای اون پروتز های مصنوعی روی سینه پهن و پر موی سیاوش اونقدر مسخره و بود که از خنده اشک از چشمامون میومد ...با عشوه پروتز ها رو جدا کرد وداد دست منو گفت: بیا اینم سینه هات ...تو اتاق پرو میام واست وصلش میکنم ...اونا رو ازش گرفتم وگذاشتمش تو جعبه اش .عین سینه های واقعی میمونست .. خیالم راحت شد دیگه میتونستم یه مدتی سینه های بد بختمو از حصار بانداژ رها کنم ...به سمت مالی اباد رفتیم وارد پاساژ گاندی شدیم .وارد یه بوتیک شیک شدیم که مانتو های مدل دار خوشگلی تو ویترینش بود .. فروشنده تا سیاوشو با اون تیپ خفن و مارکدار دید از جاش بلند شدو شروع کرد به چاپلوسی.._سلام خیلی خوش اومدین .. بفرمایید بنده در خدمتم...سیاوش چند دست مانتو برداشت داد دست من که برم پرو کنم.تا وارد اتاق شدم سیاوش هل خورد تو اتاق و گفت بیا بیا واست پروتزارو بزارم ...جعبه رو ازش گرفتم و یهو هلش دادم بیرون وگفتم خودم بلدم سیاوش خان و در اتاق پرو و بستم ..سیاوش از بیرون گفت :بابا خودت تنهایی نمیتونی .. منم دکتر واسم گذاشت ...حسابی خندم گرفته بود اروم لباسامو بیرون اوردم لباس زیری که قبلنا میزدم همراه خودم اورده بودم سینه هامو ازبانداژ خلاص کردمو تو جای نرم وگرم اصلیش قرار دادم.... اخ که چه حس خوبی داشت بعد از مدتها میتونستم راحت اونا رو ازاد بزارم ..مانتو اول و که سرخابی باز بود و مدل خیلی جالبی داشت و پوشیدم خیلی بهم میومد .. اروم در اتاق پرو رو باز کردم سیاوش و مانی منتظر ایستاده بودن ... تا در و باز کردم نگاهشون رو سینه هام میخکوب شد ..سیاوش اروم اومد جلو وکنار گوشم گفت: نه بابا خبره ای چه خوب بستیش .. انگار رو تن تو بیشتر خودشو نشون میده اخه برجسته تر به نظر میرسه ...چشمکی زدمو گفتم: ما اینیم دیگه ...خواست با دستسینه هامو لمس کنه که سریع برگشتم تو اتاق پرو و مانتوی بعدی رو امتحان کردم ...دوباره همون تیپ مسخره رو زدمو اومدم بیرون .. چهار تا مانتو رو سیاوش خرید موقع حساب کردن یه لحظه متوجه نگاه خیره پسر فروشنده رو سینه هام شدم .. بدبخت تعجب کرده بود..اخه وقتی اومدیم مغازش صافه صاف بود بعد یهو گلوپی زده بود بیرون چند تا مغازه دیگه هم رفتیم یه چند تا لباس واسه تو خونه گرفتم که اکثرا استین بلند بودند به اصرار سیاوش دو تا تاپ یقه اسکی هم برداشتم ..کفش و کیفو ...خلاصه همه چیز خریدیم ...وای که تو عمرم این همه خرید نکرده بودم ...ظهر بود قرار شد واسه ناهار بریم رستوران گردون پارمین که همون نزدیکیا بود ..وارد سالن که شدیم گارسون اومد سمتمون و گفت از اینطرف خواهش میکنم ..ما رو به سمت میز و صندلی کنار پنجره هدایت کرد وصندلی رو واسه من کشید عقب و گفت: بفرمایید خانم ...همینکه رفت سیاوش و مانی ریز خندیدند ..سیاوش گفت : نیما انگار دختر بشی بیشتر به نفعته ...دیدی چطوری تحویلت گرفت ..دستمالی که رو میز بود وبرداشتم و با صدای واقعیم گفتم:ااا برو گمشو تو هم ...با شنیدن صدام سیاوش مات منو نگاه کرد و گفت:ای ول بابا تقلید صداتو برم .. منو بگو که تازه میخواستم یادت بدم چطور اون صدای کلفت خرکیتو نازک کنی...اینبار با عشوه گفتم: اااا صدای خودت خرکیه بیتربیت ...تو همین حین گارسون اومد و سیاوش سفارش غذا داد .. ربع ساعتی شد با شوخی و خنده شیشلیکی که اورده بودند و خوردیم ..چه خوب بود که باز سیاوش اینطور صمیمی و شوخ شده بود ... ولی هنوز رفتارقبلش برام عجیب بود ..بعد از ناهار منو بردند به ارایشگاه معرف "عروس لبنان"قرار شد کارم تموم شد به موبایل سیاوش زنگ بزنم .وارد اونجا شدم بوی تافت و رنگ همه جا رو پر کرده بود ..غل غله بود یکی موهاشو رنگ میکرد.. یکی کوتاه .. یکی لخت شده بود بدنشو موم مینداخت خلصه هرکی به بلایی سر خودش میاورد ..از منشی اونجا یه وقت گرفتم و نشستم ...باورم نمیشد اومده باشم اینجا .. چند ساعتی گذشت تا بالا خره نوبت من شد ...کلاه گیس و لنز رو دادم به ارایشگرو بهش گفتم چی کار کنه ... نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی به ایینه نگاه کردم دیگه نیما رو ندیدم به جاش یه دختر مو بلوند چشم ابی با ارایش ملیحه عروسکی بود ...همونطور مات مونده بودم که زن ارایشگر گفت : ماشالله چه تیکه ای شدی بپا امشب چشمت نکن...با لبخندی ازش تشکر کردم رفتم تو اتاق پرو لباسایی که خریده بودیمو پوشیدم...تو دلم گفتم واقعا بهناز خر بوده که سیاوشو ول کرده رفته با یکی دیگه ...زنگ زدم به سیاوش ...ربع ساعت نشده زنگ ارایشگاه زده شد ... منشی صدا م زد و گفت اومدن دنبالت ...یه حال عجیبی داشتم ... دلم شور میزد ... از پله ها رفتم پایین سیاوش پشت به در رو به مانی ایستاده بود و داشت یه چیزی میخورد ...مانی با دیدنم جیغی از شادی کشید و گفت : وایی نیمایی ..با این حرفش سیاوشم برگشت سمت من ....بستنی تو دستش افتاد رو زمین خیره و بهت زده منو نگاه میکرد ...نگاهش تا عمق وجودموسوزوند .. میدونستم الان داره به بهناز فکر میکنه یهو مانی زد به پهلوی سیاوش و گفت: بابایی چرا ماتت برده... نیمایی خودمونه میبینی چه خوشگل شده...سیاوش خودشو جمع وجور کرد و گفت : اره میبینم ... خوب بیاید بریم خونه کلی کار داریم ...سوار شیم ...توی را ه دیگه از اون شوخیا خبری نبود بازم تو خودش فرورفته و سخت درگیر بود ...مانی اما هی به موهام دست میزد و شیطونی میکرد ...وقتی وارد ساختمون عمارت شدیم همه چیز رنگ و بوی تازه گرفته بود عکس سه نفره مانی و بهناز و سیاوش جای عکس قبلی رو گرفته بود ...وقتی عکس رو دیدم از خوشگلی بهناز دهنم باز موند ..سرشو رو شونه های سیاوش گذاشته بود ولبخند ملیحی به لب داشت ...حسادتی عجیب قلبمو فشرد.داشتم به سمت اتاقم میرفتم که سیاوش صدام زد و گفت : وسایلتو بیار تو اتاق خواب من .. از امشب اونجا میخوابی ..یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم ..یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم .گفتم : چرا؟بی انکه به من نگاهی بندازه گفت: زن و شوهری دیدی تو دوتا اتاق بخوابند .. ؟ مجبوری جلو مادرم همراه من بیای تو اتاق....اون که خوابید هر جا خواستی برو بخواب ... کمی خیالم راحت شد..چند ساعتی گذشت .. کم کم اماده شدم که همراه مانی و سیاوش به استقبال مادرش برم ... مانتوی خوشرنگ فیروزه ای رو همراه با جین ابی اسمونی پوشیدم .. شال حریر سفید و فیروزه ای رو موهای بلوندم با اون لنزای ابی از من کس دیگه ای ساخته بود .. توی راه هر سه ساکت بودیم که من گفتم: راستی سیاوش اسم مادرت چیه ؟میشه از بهناز واسم بگی؟ با مادرت چطور بود ؟ سیاوش یه لحظه تو چشمای من خیره شد وگفت: اسم مادرم نسترنه ....رابطه اش با مادرم خوب بود ... .مادرم خیلی دوستش داشت .بیخیال قراره به مادر بگیم یه تصادف کردی ویه مدت تو کما بودی و حافظتو از دست دادی ... حالام داریم سعی میکنیم حافظتو برگردونیم ..خوب فکری کرده بودند ... این جوری از شر جواب سوالهای مادرش راحت میشدم ...توی فرودگاه مانی دستای منو گرفته بود و هر سه به سمت سالن انتظار میرفتیم .. پچ پچ مردمو میشنیدم که می گفتند : چه نازه .. وای ببین پسرشم مثل خودشه ... ووواز حرفاشون لذت میبردم .. تو دلم یه حال باحالی بود ..اما یهو یادم افتاد که اونا دارن از قیافه بهناز تعریف میکنند نه من ... کاش منم به همین زیبایی بودم شاید اون وقت ......با صدای مانی که گفت: اوناهاش مادره .. داره میاد ...همزمان بالا و پایین پرید و دستاشو تو هوا تکون داد ...رد نگاهشو گرفتم ... نسترن و دیدم زنی حدودا شصت ساله با موهای خیلی شیک و رنگ شده که روسری حریر بنفش اونا رو احاطه کرده بود . همراه با کت و دامن شیک با دمجونی رنگ که اندام موزونشو پوشونده بودو ارایش ملیحی که چهره اشو جونتر نشون میداد ... لبخند به لب به سمت ما می یومد ... باربری هم چمدونای بزرگشو دنبالش میاورد ...با ورم نمیشد مادرش اینقدر سر حال وسر زنده باشه .. از در عبور کرد با شوق منو تو بغلش گرفت و گفت: سلام عروسک من ...قربونت بشم عزیزم..... دلم وواست یه ذره شده بود ...منم گرم اونو در اغوش گشیدمو گفتم: سلام نسترن جون .. فداتون بشم .. دل منم واستون یه ذره شده بود .چه گرم و پر مهر بود اغوشش .. بوی مادرمو میداد .. بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد و گوله گوله اومد پایین ... خوب بود ریمل زد اب واسم زده بودند وگرنه تمام صورتم سیاه شده بود ...صدای سرفه مانی و سیاوش ما رو به خودمون اورد .مادرش سیاوشو تو بغل گرفت وهای های شروع کرد به گریه کردن ...و میگفت: سیاوشم ..عزیزه دل مادر .. دلم پوسید مادر تو اون غربت ....خوب که داغه دلشو خالی کرد مانی و گرفت تو اغوشش و اونقدر بوسید ش که مانی گفت: وای بسه دیگه مادرجون لپمو کندی...از این حرفش همه امون به خنده افتادیم ... سوار ماشین شدیم .. اومدم بشینم عقب که مادر سیاوش نذاشت وگفت : نه عزیزم راحت باش ...من میخوام یکم پیش این نوه گلم بشینم ...توی راه مادرش گفت سیاوش جان : میشه بریم تو شهر دور بزنیم؟ میدونم خسته این اما دلم میخواد ببینم تو این چند سالی که نبودم چطور شده؟سیاوش با لحن شوخی گفت: خیالت تخت هیچ جا عوض نشده مثل همون موقعه هاست .. بیاید امشب بریم راحت لالا کنیم فردا صبح دربست در اختیارتونم و شهر و با هم میگردیم بعدم ناهار میریم همونجایی که قبلا میرفتیم دیزی میخوریم...مادرش موافقت کرد و ما به سمت خونه به راه افتادیم...توی راه کلی با هم خوش و بش کردیم و خندیدیم تا به عمارت رسیدیم ... مادر سیاوش با شوق نفسشو از عطر بهار نارنج پر کرد و دادبیرون ...رو به من گفت: بهناز هیچ کجا مثل شیراز خودمون نمیشه دختر ... اونجا هزاران گل دارن اما بوی هیچ کدوم مثل بهار نارنج ما نمیشه ...لبخندی زدمو گفتم : واقعا ...منم عاشق بهار نارنجم مخصوصا شربتش...که یهو مادر سیاوش نگام کرد و گفت: وا تو که قبلا میگفتی به بهار و شربتش حساسیت داری ...وا رفتم .. اولین سوتی داده شد ... با من من گفتم : اره خوب داشتم اما ...مانی پرید وسط حرف مو گفت: بابا سیاوش بردش دکتر یه امپول به چه گندگی زدن به مامان بهناز که دیگه به هیچی حساسیت نداره ...نفس راحتی کشیدمو چشمکی به مانی زدم نسترن که از لحن مانی خندش گرفته بود لپ اونو کشید و گفت: ای قربون این شیرین زبونیت برم من ...رفتیم داخل ...احمد با بدبختی چمدونای بزرگ مادر سیاوشوبرد بالا تو اتاقی که قبلا من توش بودم . مانی روی مبل خوابش برده بود ..منم لنز توی چشمام بد جوری اذیتم میکرد ... احساس میکردم چشمام سرخ شده ... دلم میخواست زود تر از شر لنز و کلاه گیس خلاص شم ..اما نمیشد انگار مادر سیاوش قصد خوابیدن نداشت . میخواست همون موقع سوغاتی هایی که واسمون اورده بود بهمون بده ...سیاوش که انگار از قیافه من پی به موضوع برده بود ... دستشو انداخت رو شونه های مادرشو گفت: مامان جان ساعت 5 صبحه بهتره فردا که سرحال تریم کادوهاتونو بهمون بدین ...مادرش انگار تازه به خودش اومده باشه با حالت با مزه ای زد پشت دست خودشو گفت: اوا خدا مرگم بده ..از بس شوق زده شدم پاک یادم رفته ساعت چنده... و بعد نگاهی به صورت خسته من کرد و گفت: وای عروسک من چشمات چه قرمز شده عزیزم برو برو بگیر بخواب ببخش عزیزم ...با تعارفی گفتم: این چه حرفیه نسترن جون مگه من دلم میاد از کنارت جم بخورم ...بعد از این همه سال دارم دوباره میبینمتون ...مادر سیاوش که از حرف من خوشحال شده بود دست انداخت دور گردنمو گونه هامو غرق بوسه کرد و گفت: منم دلم نمیاد از کنارت تکون بخورم عزیزم ... اما پاشید برید که این سیاوش الان دل تو دلش نیست ...و بعد چشمکی حواله من کرد .. نا خوداگاه از این حرف .. گونه هام گرم شد و شرمی عجیب سر تا پامو گرفت ..که باز مادرش گفت: ای قربون این شرمت برم بعد از این همه سال هنوزم گونه هاش گل میندازه...سیاوش بلند شد و گونه های مادرشو بوسید وگفت: منم قربون مامان گلم بشم که این قدر فکر پسرشه .. تو که میدونی من شبا بدون بهناز خوابم نمیبره وگرنه میذاشتم پیشتون تا خود صبح بشینه و با هم حرف بزنیند ..مادرش لحن شوخی دست منو گرفت داد دست سیاوش و گفت : بیا اینم زنت دست خودت برید به سلامت ..با این حرف سیاوشم بی تعارف بلند شد و گفت : پس شب بخیر مامان جان .. خوابای خوب ببینید ...مامانش باز با خنده گفت: ای بچه پرو .. و رو کرد به منوچشمکی زد و گفت: بیا ببین اینم بچه... پسر بزرگ کن اخرش میشه مثل این ..سیاوش اخم کرد و گفت: ااا داشتیم مامان .. اصلا بیاید اول شما رو ببرم بخوابونم بعد ما میریم میخوابیم ... اومد دست کرد زیر بغل مامانشو بلندش کرد .. مامانش هی داد میزد نکن بچه .. ولم پسر باهات شوخی کردم .. ااا سیاوش مادر این چه کاری ؟ اما فایده نداشت سیاوش مادرشو تا بالای پله ها رو دست بلند کرد و برد تو اتاق... منم پایین رو مبلا نشسته بودم به دوتاشون میخندیم ...چند دقیقه ای گذشت سیاوش از بالا اشاره کرد به من که برم پیشش...رفتم اروم در گوششم گفت : مادرم داره میخوابه .. تو هم بیا بریم تو اتاق این لنز منزا رو از چشات بیرون بیارم که حسابی سرخ شده...گفتم:بیخیال پسر خودم درش میارم تو برو بخواب ...منم میرم تو اتاق مانی هم یه دوش میگیرم همونجا هم میخوابم ... سیاوش گفت: اا مگه خل شدی اولین جایی که مادرم وقتی بیدار شد میره اتاق مانیه میخوای بیاد تو رو اونجا ببینه .. -خوب میگی چیکار کنم ..؟ اینجوری که نمیشه؟_هیچی مثل بچه ادم بیا تو اتاق خوابم اونجا دوش بگیر راحتم بخواب .. یه جوری میگی انگار نامحرمی .. نمیتونستم بیشتر از این اصرار کنم ممکن بود شک کنه ... با هم وارد اتاق خوابش شدیم .. وارد که شدیم اولین چیزی که خودنمایی میکرد جکوزی خیلی زیبا که به صورت یک چشم که مظهر قدرت در مصرباستان بود طراحی شده وزیر اون مثل یه اکواریوم ساخته شده و پر از ماهی های رنگارنگ و عجیب بود . جلور اون ال سی دی خیلی بزرگ همراه باندای خیلی شیک به دیوار نصب شده بود ....درخچه های تزیینی دوطرف تلویزیون گذاشته شده ونمایی خوبی به اونجا داده بود...شومینه خیلی شیک مدل یه فرشته گوشه دیگه ای از اتاق جا گرفته بود ...نقاشی مدل یونانی که سیاوش از من گرفته بود روی دست فرشته گذاشته شده بود که با دیدنش یه حس قشنگی بهم دست داد ..روبروی اونجا پنجره بزرگی بود که پرده های حریر نقره ای احاطش کرده بود .گوشه ی دیگه اتاق تخت بزرگ دونفره ای که پوشیده از ساتن و حریر نقره ای و سفید بود جلوه خاصی به اتاق بخشیده بود...ترکیب اتاق یکم غمگین بود ..چون از رنگهای سیاه وخاکستری و کمی سفید استفاده شده بود و در کاا حس تنهایی و غم به ادم می داد ..با صدای سیاوش که گفت: بیا این قطره رو بریزم تو چشمت و لنزتو در بیارم .. به خودم اومدم ...منونشوند جلوی یه مجسمه زیبا اینه بززگی رو نگه داشته بود .تا میز توالتشم هنری بود .. وقتی نشسیتم سیاوش اروم شروع کرد گیرای کلاه گیسو باز کرد و اونو از سرم برداشت ...و گفت: دوباره شدی اقا نیما ...ازش تشکر کردم خواست لنزامم در بیاره که نذاشتم وخودم روم اونا رو در اوردم .. اخ که چشمام داشت کور میشد از سوزش ... سریع قطره استریل و خالی کردم توش ..سرمو برگردوندم چشمامو باز کردم که دیدم سیاوش لخت و پتی جلو روم واستاده....سریع چشمامو بستم که دیدم اومد جلومو گفت: بیا اینم لباس خواب واسه تو بلند شو پروتزاتو بیرون بیارم ...اروم گوشه چشممو باز کردم ببینم هنوزم لخته که خدا رو شکر دیدم ربدوشام سفیدشو پوشیده ...لباسو ازش گرفتمو گفتم : ممنون حمام کجاست یه دوش بگیرم ...با دست اونطرف اتاق و نشون دادو گفت بیا بریم تو جکوزی ابش و تازه گرم کردم ...با خودم گفتم نه خیر انگار امشب میخواد یه جوری منو لخت کنه ...گفتم: نه باید حتما سرمو شامپو بزنم و خودمو بشورم ...با این حرفم حمامونشونم داد ..داخل شدم ..



بازدید : 177

چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 10:32 | نویسنده : محمد
ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


.: Weblog Themes By Skin98 :.

درباره وبلاگ

درود بر تو دوست عزیز ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ به کلبه غم و اندوه من خوش آمدی ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ رمان - عکس - موسیقی نرم افزار - اس ام س عاشقانه اس ام اس خنده دار نوشته های عشقولانه همه نوع تصاویر از عاشقانه تا خنده دار و با مزه و هزاران مطالب دیگر را در این جا پیدا کنید ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ تبادل لینک در این وبلاگ ازاد است ولی ابتدا باید توسط پنل ثبت نام در بالای صفحه اصلی عضو وبلاگ شوید و برام کامنت بذارید ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
ایدی مدیر
امکانات
چاپ این صفحه

پشتیبانی
قالب طراحی سایت
ُ